افسانه‌ی ما
۱۳۹۳ شهریور ۷, جمعه
Birthday Lament

مادر بسته‌های دارو را با اضافه‌ی پول داروخانه جلویم گذاشت و گفت: "هدیه‌ی تولدت."
از بین پول خوردهایی که ناخودآگاه باهاشان بازی می‌کردم ده هزار تومان کشیدم بیرون و خیزاندم سمت‌اش.
- : "اگر 33 سال پیش اینها را داده بودی به دست دکتر حمیدزاده تا ساعت مرگ نوزاد را اعلام می‌کرد بهترین هدیه را به من و خودت داده بودی مادر."
چشم‌های پر دردش رفت به شمارش کلیه و لوپوس و قلب و روان و کمر شکسته که حالا نام فرزندانش هستند و سر پر دردش را با بی‌توجهی، نواجش وار تکان داد و گفت: چه خبر داشتم جانِ مار، چه خبر داشتم..




A Story Told And Benumbed
From The Album: Psalms of Loneliness
Seyed Ali Jaberi
 
۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه
Even artichokes have hearts


      Madeleine: Did anyone ever write you like that?
         Amelie: No. I'm nobody's little weasel.

Limbo


"دون ویتو کورلئونه" بودن باید کار خیلی سختی باشد، و من از پدرخواندگی وحفظ قدرت و سازماندهی و معاملات صحبت نمیکنم. من از نفرت صحبت می کنم. نفرت با چهره‌ی بی روح، نفرت با داد زدن به آدم‌های بی‌ربط، نفرت در حال انجام معامله پشت میزهای طویل.
می دانم که انتقام گرفتن ها و گذشتن ها هم بخشی از سیاست ای است که در نهایت هدفی جز محکم کردن میخ قلمروها ندارد، اما من به آن هم کاری ندارم. گیرِ من آن جاست که سیاست یا بی سیاست مرزِ عمل با انگیزه ی نفرت کجاست؟ جای این انتقام خالص کجاست؟ کجا باید بدانی که وحشت را تا رختخواب دیگران بیاوری و کجا با قاتل پسرت گیلاس بالا ببری و چین و خم‌ای به صورتت نیاید؟
من نفرت را مدتی است که کشف کرده ام و ابزاری برای جلوگیری از کاشتن دانه دانه خط‌های عمیق روی جانم ندارم، و پدرخوانده ای هم که سیلی‌ای به گوشم بزند تا به خاطرم بیاورم "برزخ" هیچ وقت جای زندگی نیست. بخشش و انتقام ام را میان خستگی هایم گم کرده ام.
هرچقدر که دلت می خواهد صورت سنگی تحویل دیگران بده دون ویتو، من می دانم که میان ِ گلوله و شراب، برزخ جای زندگی نیست.


۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه
کاپیتان مرد، از بس که جان ندارد


 




 Robin Williams 
               Born: July 21, 1951  
                                                    Decease: August 11, 2014
                                        aged-63
۱۳۹۳ مرداد ۱۹, یکشنبه
Lost

...آن زمان که برادرم بود، وقت گلایه‌های ناچیزم می‌گفت: "هنوز پس‌گردنی‌های روزگار را نخوردی." سال‌های زیادی که گذشت، با نزول هر مصیبتی این جمله پررنگ و پررنگ‌تر روی سرم می‌نشست. باور ندارم که کارِ روزگار و پس‌گردنی‌هایش با من تمام شده باشد. صادقانه‌تر اگر بگویم باور ندارم که روزگار دست‌های بیشتری در نیاورده باشد و روزی برسد که در نشاندن‌شان شفقت بیشتری نشان دهد.
این سال‌ها لحظه به لحظه احساسِ سوختن در آتش جاودان را دارم. گذشته دیگر خاطره نیست، به خوابی می‌ماند که انگار سال‌ها پیش دیده ام وصحنه‌های گنگ‌ای از آن را به یاد می‌آورم، و سوزناک‌ترین زخم، "من"‌ای که هر روز بیشتر فراموش‌اش می‌کنم. هر چه بیشتر زور می زنم کمتر به خاطرم می‌آید که بودم و از کجا به این تاریک‌خانه رسیدم.
درد، دلم را مچاله می‌کند..ای کاش کسی از شکافِ زمین سر بر می‌آورد که زبان‌ام را بلد باشد و برایم از خودم بگوید.
تمام ِ باورمعجزه‌‌ برای من همین می‌بود.

۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه
بهل، تا برقصاندت هر چه خواهد

 دستِ دوتایشان را محکم گرفته بودم و با سرعت تلاش می‌کرند پا‌به‌پای من با پاهای کوچک‌شان بدوند تا از هر در و دروازه و کوچه‌ای ناغافل صدای چرخیدن گلنگدن‌‌ای از پشت گردن‌مان، دیدن کلاشینکف‌ یا برونوای از یک در نیمه باز و یا خمپاره‌ای که زحمت همه‌مان را کم کند، با سه جفت پای نه چندان مفید برای دویدن در امان بمانیم. نشستم. تا جایی که طول دست‌هایم اجازه میداد بغل‌شان کردم و سه نفری چشم‌هایمان را بستیم. رفتن از آنجا یک "باید" بود، و برای بایدها به هر چیزی باید ایمان آورد، حتا جادو.
جادو را می‌شناختند، سال‌ها قبل برایشان توضیح داده بودم که در چه جاهای ممکن و غیرممکن‌ای وجود دارد، و تعجب نکردیم وقتی خودمان را در خیابانی پر از هرچیزِ رنگ و وارنگی - به جز رنگ خاک - پیدا کردیم. فکر کردم: باید برایشان لباس بخرم. لباس هایی پر از رنگ‌های دیوانه کننده. نه پسرک دهان باز می‌کرد و نه دخترک. سکوت را خوب بلد بودند. لباس‌های رنگ و وارنگ خریدیم و به کفش‌های بنفش و سبز و صورتی و آبی و شیارهای درهم تنیده شده‌ی رویشان رسیده بودیم. بچه‌هایی که نمی‌دانستم از کجا آمده اند و آنقدر زیبا و متین بودند که شک می‌بردم از تبار من باشند، اما به چیزی که اطمینان داشتم این بود که بچه‌های من هستند. از آغوشم جدا نمی‌کردمشان. با هم رنگ ها نگاه می‌کردیم و من سرگردان بودم میان نگاه به رنگی که به چشمان‌شان آمده و یا رنگ‌هایی که محاصره‌مان کرده بودند.
ناگهان بچه‌ها از آغوشم رها شدند و رنگ‌ها محو شدند و ماشین را وسط یک ماشین دیگر دیدم و صدای هوارها و مردمی که نمی‌دانستم. صدای خانمی با هیجان به گوشم می‌رسید که می‌گفت: "فکر کردم یکی از همین جوان های بی‌مغز و عاشق سرعت بود که با سرعت از له شدن با کامیون در رفت و به این سمت پیچید و یک راست آمد وسط ماشین این آقا، تشنج کرده، آمبولانس خبر کنید."
نمی‌خواستم چشم‌هایم را باز کنم. چشم باز به چه دردی می خورد؟ رنگی نبود جز خاکستری‌ای که من از وسط به نیم کرده بودمش، من بودم که خاک و خون به رنگ سیاهم اضافه شده بود، و دنیایی از دردسرهایی که برای آدمی نیمه فلج مترادف است با برزخ.
زن دید که به هوش آمدم. فهرستی لیست کرد که تک تک رد کردم. آمبولانس، بیمارستان، قرص، آب، تماس با پدری که ندارم، تماس با هر کسی که جوابش "ندارم" بود. کامیون‌ای به خاطرم نمی‌آمد، صحنه‌ی تصادف را بیست دقیقه دیرتر از دیگران دیدم و هیچ خاطره ای از این که چه اتفاقی افتاده نداشتم. کاش از نداشته هایم پرسیده بود، آنوقت برایش سکوتی می‌کردم که تمام زندگی‌ام را نوشته باشد.
سرم را دوباره روی فرمان گذاشتم. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که برگردم به آن مغازه و سه جفت کفش بنفش و قرمز و سبز بخرم و سه نفری در آغوش هم چشم‌هایمان را ببندیم. شاید این بار از این زمین ِ نفرین شده به سرزمین‌ای رنگین از مغزِ نداشته‌ی تمام بی‌مغزها تبعید می‌شدیم.


(+)



۱۳۹۳ مرداد ۵, یکشنبه
The Hyena
  
"...There are certain queer times and occasions in this strange mixed affair we call life when a man takes this whole universe for a vast practical joke, though the wit thereof he but dimly discerns, and more than suspects that the joke is at nobody's expense but his own. However, nothing dispirits, and nothing seems worth while disputing. He bolts down all events, all creeds, and beliefs, and persuasions, all hard things visible and invisible, never mind how knobby; as an ostrich of potent digestion gobbles down bullets and gun flints. And as for small difficulties and worryings, prospects of sudden disaster, peril of life and limb; all these, and death itself, seem to him only sly, good-natured hits, and jolly punches in the side bestowed by the unseen and unaccountable old joker. That odd sort of wayward mood I am speaking of, comes over a man only in some time of extreme tribulation; it comes in the very midst of his earnestness, so that what just before might have seemed to him a thing most momentous, now seems but a part of the general joke."

"...در این امر به هم‌آمیخته‌ی عجیب که زندگی نام دارد وقتی کسی تمامی عالم را یک شوخی عملی بزرگ تلقی کند، زمان‌ها و تصادفات عجیبی موجود است، هرچند طیبت آن را درست تمیز نخواهد داد و ظن قریب به یقین خواهد برد که آن شوخی نسبت به هیچ کس نبوده است مگر خود او. با این وصف هیچ‌چیز یاس‌آور نیست و هیچ‌چیز به ظاهر ارزش گفتگو ندارد، همه‌ی وقایع و همه‌ی باورها و اعتقادات و اشتغالات ذهنی و همه‌ی چیزهای سخت را از پیدا و ناپیدا هرقدر هم که گیر و بند داشته باشند ضبط می‌کند همچنان که شترمرغ با هاضمه‌ی قوی فشنگ و سنگ چخماق را فرو میبلعد، و اما در مورد اشکالات و گرفتاری‌های کوچک و امکانات سانحه‌های ناگهانی و خطر مرگ و قطع عضو، همه‌ی این ها و حتی خود مرگ در نظر او فقط ضربه های دوستانه و نهانی و مشت‌های خوش مشربانه‌ای هشتند که آن شوخ‌طبع نادیده و بی‌حساب به پهلوی او می‌زند. آن‌گونه حال خودخواهانه که از آن گفتگو می‌کنم فقط در هنگام محنت و سختی شدید بر انسان چیره می‌شود بدان‌گونه که چیزی که لحظه‌ای پیش در نظرش بسیار مهم می‌آمده است اکنون جزیی از شوخی کلی می‌آید."






Moby Dick/ Herman Melville/ Chapter 49/ The Hyena
موبی دیک/ هرمان ملویل/ ترجمه‌ی پرویز داریوش/ فصل چهل و نه/ کفتار


۱۳۹۳ تیر ۲۹, یکشنبه
Freak Show / 3



  دو سال پیش/  زیباشهر

من صیغه ی دائم العمر اول شخص مفردم.
ت و ما و اونا و اینا بلد نیستم.
اما دست و قلب و چشم داشتم. اون قدیما، خونه ی مادرم.

قصه ی این مسکین نقالی هم نداره، پایی ندارم که سر بذارم روش و بگم قلندر من غریبم.
غریبی من راست ِ کار قلندر نیست. حوصله ی آقای شیطان رجیم رو هم سر میبرد، ولم کرد به امان خودم.
من دل نمیبرم، به درد کسی نمیخورم.اعتراض و شکایتی هم ندارم.
اما قلندر، اگر من رو توی آدم ها راه میدادن و میذاشتی منم نواجشم رو بخونم میرفتم چالم رو میکندم، که قبر کن و گریه کنی ندارم،
و سرم رو دم اخرم رو پای کسی نمیذاشتم، پایی نمیشناسم که برای این کارا به من امون بده. هر پایی که من توی زندگیم دیدم نه برای خم شدن بود و نه برای ایستادن، نه برای آروم گرفتن و کفش کندن و نه برای نشستن.

 فقط برای دویدن بود.

*

چشمم از روی تلفن کنار نمیره. ای کاش تو داخل دسته ای اون جادوگرهایی که بلدند صبر رو به یک شلاق قشنگ بدون پایان تبدیل کنند و چشم ها رو خیره به رنگ های خیالی روی شلاق تا بی صدا از دست خودت شکنجه بشی و اصلا نفهمی جادوگره سالهاست که رفته و کسی اونجا نیست جز تو، با شلاقی از جنس خودت.
چقدر دلم میخواد باور کنم که کسی ثابت می‌کرد من چقدر در اشتباهم.
تف به شرف نداشته‌ی اون وجود ِ غیر واقعیت.


*

بترسم.
 که قطاری نیاد و همچنان "بعدش" ای باشه و باشم.
بترسم.
 که قطاری نیاد و همچنان "بعدش" ای باشه و باشم.
بترسم.
 که قطاری نیاد و همچنان "بعدش" ای باشه و باشم.




Freak Show / 2


 دو سال پیش/  زیباشهر

چهل و هشت ساعته که همینجا نشستم و با کلمه ی مرگ جمله درست می کنم. مثلا: نوبتی از اوله؟ مدیرکلش کیه؟ از کجا می تونم خودم رو بچپونم اول صف؟ کدوم پدرسوخته ای  تو خونه ی من تلفن گذاشته؟ درسته که موبایلم از کار افتاده و سیم های این تلفنه هم خرابه، اما بی شرف هنوز هرشب و ظهر صداش در میاد و صدای له شده و عاجزی که خبرهای هرروز وحشتناک تر از دیروز رو برام به روز میکنه از توش میرسه. تنها مشتری همیشگی این تلفن این روزها چنان گریه دردناکی می کنه که هنوز جرات نکردم بپرسم چه تصویری رو داره هر روز می بینه. چسبیدم به این تصویری که خودم از توی بیمارستان و اون تخت ساختم، اما فایده اش چیه؟ نمک و فلفلی که مادر از اونجا می فرسته نه تنها به یک تخت و یک برادر هزار جور میله و خون و اتاق های عمل و ملاقاتی های بستر محتضر، که تصویر خودش رو که تنها وسط حیاط بیمارستان ایستاده و از شدت "نتونستن" اشکی می ریزه که عجز و ترس و درد و امید و عزاداری رو نمیشه از توش تفکیک کرد رو هم به این کابوس از راه رسیده اضافه میکنه. کابوس مرحمتی چنان با شدت داره رشد میکنه که گاهی فکر می کنم نکنه کسی از اول داستان "کشتارگاه" رو با "بیمارستان" اشتباه گرفته.


*

می دونم تو هیچ جای داستان قرار نبوده من چیزی بخوام یا داشته باشم، "نون" همه ی نوشته ها رو انگار پاشیدن توی خط به خط داستان من. از توش خواستن و داشتن و این چیزهای بی ربط در نمیاد. می دونم سر این نوشتن رو تا هر ناکجاآبادی کش بدم و پرش کنم با اون قدر دلیل منطقی و غیرمنطقی که وجود داره وخواهش و یادآوری این که تو این دنیا چی به چیه و چونه بزنم و یک بند ناله کنم و وسط نوشته کله معلق بزنم و از توی یقه ام جغد کوهی دربیارم و دور نوشته رو نقاشی های رنگ وارنگ بکشم و پرواز یاد بگیرم و جادو کنم و سر این دنیای خراب شده رو بکشم بیرون و به تهش بدوزم و هر غلط لعنتی دیگه ای کنم باز یک چوب کبریت هم برای خواستن من دو اینچ جا به جا نمیشه، باخبرم، طی دوره های فشرده ی متوالی کاملا توجیه شدم و همچنان میشم، دیگه اهمیتی که چی بنویسم و از چی بنویسم و چقدر بنویسم. اما حتا وقتی ادم از شدت عجز و خستگی استعفا میده از هرچیز مرتبطی با کلمه ی "زنده" و مشتقاتش و دیگه هرچیزی تبدیل میشه به کار اضافه و تمام حرکت زندگی میشه پلکهای باز از جهت خیره شدن، باز هم نقطه ای، جایی لحظه ی بی انتهایی هست که استخوان های تن دردناک ترین زورهاش رو برای نپاشیدن از هم زیر اجتماع گنگ تومورهای بدخیم شروع می کنه و درد آهسته و بی رحم همه ی سلول ها رو تسخیر میکنه و یک روزنه ای برای نشتی دادن باز میکنه. حالا چه این نشتی سخت ترین یکی،دو قطره اشک چشم آدم باشه یا دوبرابر شدن تپش قلب و یا رعشه و لغزیدن دست. این هذیان گویی یک نفس هم از پس لرزه های هیاهوی این صحرای محشری است که من داخلش نشستم و نه از اولش چیزی به یادم مونده و نه چشمم به امید نهایتی به سمتی حرکت میکنه. سرد.ساکت.بی رنگ.


*
 
 آیینه شبیه فیلم های وحشتناک شده باشه آدم چطوری می تونه بفهمه چیه و کجاست و کیه و چه احساسی داره و چرا اینقدر سرده و چی شد که به اینجا رسیدیم و سکوت ما جنسش چیه که خراب نمیشه و آب نمی‌ره و نمی‌سوزه و همچین مشتی عمرداره و از وقت بریدن بند ناف که بریدنت حدودا تا چند سالگی توی خون و کثافت خودمون نشسته باشیم یکی میاد می شورتمون و با آب تمام میشیم، میشه؟ نمیشه.



Freak Show / 1



دو سال پیش/  زیباشهر

کارگردان این سریال مضحک و رقت انگیزی که من در آن زندگی می کنم ظاهرا با ژانر ناقص الخقه ی وحشت-درام-کمدی داستان اش و بازی من چنان سرخوشه که دیگه هیچ قسمتی از صحنه های این شاهکار برام قابل فهم نیست. تب و لرز این چند روز اونقدر طولانی شده که مطمئن نیستم کدوم قسمت از این روزها واقعیه. سی و شش ساعتی که یکسره بیدار بودم و اینجا با کلمه ی مرگ برای خودم جمله سازی میکردم یا تلفن های شبانه ای که صدای عاجزی که خبرهای هر روز بدتر از قبل رو برام به روز میکرد. 
تنها مشتری همیشگی این تلفن این روزها چنان گریه دردناکی می‌کرد که هیچ جرات نکردم بپرسم چه تصویری رو داره هر روز می بینه و چسبیدم به تصویری که خودم از توی بیمارستان و اون تخت ساختم. نمک و فلفلی که مادر از اونجا می فرسته نه تنها به یک تخت و یک برادر هزار جور میله و خون و اتاق های عمل و بستر یک محتضر، که تصویر خودش رو که تنها وسط حیاط بیمارستان ایستاده و از شدت "نتونستن" اشکی می ریزه که عجز و ترس و درد و امید و عزاداری رو نمیشه از توش تفکیک کرد رو هم به این کابوس از راه رسیده اضافه کرد. خاطرم نمیاد که تصویرم چطور و کی از اون مجسمه ی منجمد تبدیل شد به بوی الکل و تخت و صداهای مزاحم و تکون های شدیدی که نمی گذاشتند راحت بخوابم. قلبم دیوانه شده بود، داشت می رقصید و من هرلحظه سبک‌تر می شدم. مسخره نیست که وسط صحنه ای به این زیبایی کسی شونه هات رو تکون بده و بپرسه بارداری؟
نه. نبودم. برای فهمیدن این واقعا لازم بود بکشندم روی زمین و توی دستم سوزن رو اینقدر دردناک بچرخونند؟ باردار نیستم، نبودم، یک استبل خالی پر از جای پا دارم که جماعتی دورش آواز میخونند که: خر برفت.


یک هفته بعد

اون موجود عجیب و غریب و گیجی که وسط اتاق تلفن به دست ایستاده بود و رو به زمین و آسمون فوت می کرد تا نفس اش بالا بیاد و با جون کندن کلمه کنار هم میچید رو که دیشب باهات تماس گرفت رو شناختی؟
مدت هاست که من رو ندیدی و داستان دلتنگی ای برام نداری، دونستن این حقیقت، شنیدن این که این روزها اون کینه ی سختت اینطوری ناپدید شده و چشم به راه دیدن هر آدمی بالای تختت هستی و دشمن و دوست از بین رفته و در اتاق به روی همه بازه و تو چشم انتظار رو از خرد کردن استخوان های کمر با دست خودم دردناک تر می کنه. کاش شبی که داشتی میرفتی به من خبر میدادی که جات خون بالا بیارم و برم یه بیمارستانی و زیر میله و توب و لوله و تشت خون و چاقوهای جراحی محو شم. بعد از این سال باید اینقدر رو میدونستی که کار درست کدومه و جای کی اونجاست. اونوقت نه خبری میشد و نه کسی نگرانی خیلی خاصی جز خبرهای مختصر و از دم دروغ من از توی تلفن میشد و نه کسی میومد و نه کسی میرفت و منم با چیزی که الان هستم هیچ فرقی نمیداشتم و واقعا چشمم هم به در نبود. میدونم توی تیتر خبرهای روز هیچکدومتون چیزی از زندگی من نیومده، حواسم همیشه بهتون هست، اما من هم یه ده بیست سالی هست که نپرسیده قاطی شما آدم بزرگ ها سرشماری ام میکنند. میدونم درد چیه، بدختی، بی پولی، تنهایی، عجز، خستگی، مسئولیت، تحقیر روی یک طناب باریک با چندتا خفاش روی سر و شونه راه رفتن دقیقا حرف به حرف چه معنی ای دارند، صادقانه بگم راستش فکر میکنم از تو یک کمی بیشتر هم دیدم و شنیدم و کشیدم و دونستم. منم می دونم بیمارستان کجاست،تصادف چه شکلیه، درد تا کجا می تونه خم کنه، سوختن چه حالی داره، تنهایی چنگال هاش رو دقیقا کجا فرو میکنه، مشت آدم ها تا چه بی نهایتی توانایی مچاله کردن داره. یه سری چیزهای دیگه هم میدونم و بلدم که یاد خیلی ها نمیدن و خوشحالم که اسمشون رو هم بلد نیستی. یک بار هم که شده اسم من یادت می اومد و بیمارستان و خون و درد رو میذاشتی برای آدم‌اش. برو بشین پسرهات رو نگاه کن، داد بزن، رفقات رو ببین، به کارت برس، به سفر کردنت برس. برو زندگی تو کن، کاری که من بلد نیستم رو بکن. من می رسیدم به کاری که خودم بلد بودم، بیمارستان رو میذاشتی برای من. من بلدم خیلی مریض باشم. بلدم دردهای کشنده داشته باشم. بیمارستان رفتن رو بلدم، تنها رفتن و به در اتاق نگاه نکردن و خون بالا اوردن و خوابیدن منتظر بیهوشی و درد رو بلدم. بلد هم هستم هرچی بشه تا تهش رو با سکوت برم. به درک که یادم نکنی، اسمم هم اونقدر نباشه که انگار از اول نبود، همینطور که بود و هست، زندگی رو یادت بیاد، بوی سینا وقت دوسالگی اش یادت بیاد، زندگی رو بردار و مرگ رو بده به من و پشت سرت رو هم نگاه نکن، هرچقدر که این چیزها توی تن شماها زار می زنه و بی قواره است به تن من برازنده و خوش ترکیبه. این عروسکی که زیر بغل زدی رو پرت کن این طرف سرجاش، برای اهلش، این رشته ی شماها نیست.


جایی میان خواب و بیداری و زمین و فضا

با مرگ جمله می سازم. داخل غده ها پره از ترس های تازه و تصویرهای وحشتناک و آدم های بد و هیولاهای تو کمد. این روزها غده های زیادی توی من ترکیدند، اما غده ای وحشتناکی این روزها توی دلم بزرگ شده که از ترس ترکیدنش نفسم را طوری بند آورده که جرات شکایت از غده های ترکیده و دستمالی و دردناک ندارم. مرگ هیولا نیست. مرگ حتا کشنده هم نیست. "ترس" وحشتناک ترین هیولای زنده است. فکر مردن و تمام شدن ات چیزی نیست که فکر  میکنم نمیتوانم زنده از آن برگردم، مرگ خواب بی رویایی برای تو است و باز شدن دری به سمت جنگ وحشیانه و بی دوایی که حتا اجازه و وقت درد کشیدن از ضربه های سنگین اش برای من نیست. درد ِ مرگ معجون تولید زخمی های نیمه جانی است که باید همراه درد همه شان را یک جا روی دست کشید و جنگ دست تنهایی برای نجات دادنشان با چنگ زدن به هرچیزی است. مرگ صدای نی و شیون و جیغ و نواجش است. من از بارش این الطاف و نعمات یکسره، بدون زنگ تفریح، سر تا پا خیسم. تصور این جهنم ذره ای هم برای من روی این باقی نمیگذارد و نه یک باره، که یک مسیر طولانی پر از غده های سنگین و سخت آفریده میشود که تویش تا ابد کارگران مشغول کارند و تعارف ای در کار نیست، فقط یک هل سخت و ناگهانی.یک لحظه اینور خط و از لحظه ی بعد تا ابد داخل جاده، مدفون زیر بارهایی که مدام بیشتر می شوند. دست و پا برای کشیدن این جنازه تا در هم برای من نیستند. خیره ماندم به این غده. حتا امید داشتن هم از من بر نمی اید. امید من حتا خاصیت روی دکور نشستن را هم ندارد. به آسمان و کائنات و فلک و زندگی و دنیا و باد و خورشید که نمی تواند سیخونکی برای ابراز وجود بزند، حتا عرضه ی نیشگون گرفتن یه گوشه از دل خودم را هم ندارد. فلک و افلاک برای آدم های بی دست نیست و من از تمام افلاک هم فقط خورشید را میشناختم که دستی نمیخواست و دست نوازش اش برای آرامش تمام وجو بس بود و حالا اینجا نیست و تمام فضای خالی دورم را لعنت یک تومور گرفته که در مرکزش سیاهچال دارد و وقتی داخلش افتادی دیگر آرزوی نبودن هم مجاز نیست.

 این روزها را به من هدیه ندهید، من دو دست بی خاصیت خالی دارم که برای هرکسی که نیازمندش بود حاضر بود و برای من همه ی چیزی که توی دنیا داشتم بود و برخلاف آدم ها هیچ وقت ناامیدم نکرد و نگذاشت که از احتیاج راهی رو به سمتی که نمیخوام کج کنم،عزت نفس من همیشه روی یک سکون از اطمینان بود، و حالا شبیه دو از کار افتاده ی در حال لرزیدن که دارن به سختی خودشون رو مجبور میکنند این کلمه های مزخرف ترسناک و بی خاصیت رو بنویسم. سر جات محکم بمون، چون اگر تکون بخوری و به امید نور بری سمت هر پفیوز چراغ به دستی که ظاهر شد یا بال در بیاری یا نمیدونم پفیوز دیگه ای صدات کرد اون دست هایی که دور و برت ایستادند برای همین فسیل های لرزان دو سمت من باقی می مونه.
کیسه ی من از امیدواری و آرزو و رویا و خیال خالی ِ خالیه، اما ظاهرا کیسه ام سوراخ هم که باشه صبر مثل داغ به اول و وسط و آخر زندگی ام چسبیده و دیگه باور وجود روزی که دیگه مجبور نیستم ازش استفاده کنم بی معنی به نظر میاد. من با همین صندلی کنار تلفن می مونم، هرچند خیلی وقته که تنها نتیجه ی زنگ خوردن و نخوردن اش فقط  تلخی بیشتر و بیشتر زندگی به دهنم بوده.یک خبر خوب، بین این حجم زهرماری که هرکس از جایی به جانم میریزه و این سرعت تند محو شدن هر ذره ای توی دلم که کمی شبیه امید داشتنه باعث یک خبر خوب باش. هرچقدر که باشه، اگه از توی خورجینت یک چیز کوچیک که شبیه خبرهای خوب باشه و از لا به لای هر لوله و سیم و توب و مزخرفاتی که بهت وصل کردند رد کنی تا بالاخره  به اینجا هم برسه، برای کیسه ی خیلی خالی من کافیه. شاید اون وقت حتا بتونم خیال کنم که چیزی از من هنوز یادت مونده و با اینکه جزو مخاطب ها نباشم هیچ مهم نیست، من اون لحظه و اون خبر رو به عنوان اولین هدیه ی زندگی از برادر بزرگم نگه می دارم.
چشمم از روی تلفن کنار نمیره. ای کاش تو داخل دسته ای اون جادوگرهایی که بلدند صبر رو به یک شلاق قشنگ بدون پایان تبدیل کنند و چشم ها رو خیره به رنگ های خیالی روی شلاق تا بی صدا از دست خودت شکنجه بشی و اصلا نفهمی جادوگره سالهاست که رفته و کسی اونجا نیست جز تو، با شلاقی از جنس خودت.
کاش میدونستی چقدر دلم میخواد باور کنم داستان خوبی هم وجود داره، حتا اگر برای من نباشه.
کاش  تو آدم خوب یک قصه باشی.


۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه
The Only One He Ever Feared


"...He hasn't gone!' Harry yelled.
He did not believe it; he would not believe it; still he fought Lupin with every bit of strength he had. Lupin did not understand; people hid behind that curtain; Harry had heard them whispering the first time he had entered the room. Sirius was hiding, simply lurking out of sight.
'SIRIUS!' he bellowed. 'SIRIUS!'
`He can't come back, Harry,' said Lupin, his voice breaking as he struggled to contain Harry.
`He can't come back, because he's -'
`HE - IS - NOT - DEAD!' roared Harry. 'SIRIUS!'
There was movement going on around them, pointless bustling, the flashes of more spells. To Harry it was meaningless noise, the deflected curses flying past them did not matter, nothing mattered except that Lupin should stop pretending that Sirius - who was standing feet from them behind that old curtain - was not going to emerge at any moment, shaking back his dark hair and eager to re-enter the battle.
Lupin dragged Harry away from the dais. Harry, still staring at the archway, was angry at Sirius now for keeping him waiting, But some part of him realised, even as he fought to break free from Lupin, that Sirius had never kept him waiting before… Sirius had risked everything, always, to see Harry, to help him… if Sirius was not reappearing out of that archway when Harry was yelling for him as though his life depended on it, the only possible explanation was that he could not come back …that he really was.." (+)

گندم

بچه را داخل چیت سفید قنداق کرده بودند و داده بودند دستم. پیرزن ِ لجباز موهای خاکستری با چتری های کوتاه داشت و از من اسم می خواست. با قنداق و بقچه ی سفید و عروسک ِ خندان ِ از دست آویزان ام دنبال اش زگیل شده بودم و سیل اسم بود که از دهانم بیرون می ریخت. مغزم مثل دیوانه ها کار می کرد. هم زمان کرک های سرش و موهای عروسک اش را شانه می کردم و هر دقیقه تمام راهروها رو از اسم ای باخبر می کردم. هیچ چیز آن لب های کشیده به سمت پایین اش را تکان نمی داد لامصب.
در راهروی پایین را باز کردم. دیوارها سنگی بودند. سنگ خاکستری. پایین پله ها حمامی بود که اجازه ی باز کردن شیر دوش اش را نداشتم، همسایه ها بیدار می شدند. دوش خودش آب می داد. آنقدر بود که جمع ما را راضی کند. چیتِ سفیداش را باز کردم و زیر همان قدر رحمتی که برایمان می بارید شستم اش. می خندید.
آن دیوارهای خاکستری و آن حمام نمره با در فلزی خراب و راهروها را توی سرم تکه تکه می کنم. قدیمی بودند، اما نه از دل ِ فیلم و کتابی. وصل شان که می کنم هر تکه اش از گذشته ی خودم بود. بو و رنگ و خفگی و درهای بسته و چند اشعه ی بی رمق از سوراخ سقف ها خفه کننده و دلگیر بود، من می دانم، زندگی اش کردم. اما چرا دلم به درد نمی آمد؟... درد. درد نداشتم. جایی وجود داشت که درد با چیت های سفیدم تنهایم گذاشته باشد.
پیرزن آمد پایین راهرو. برای اولین بار لبخند کجی زد و پرسید: با این ذره آب؟ خندیدم و داخل قنداق را نگاه کردم: برای ما بس بود. نگاهم از صورتش کنار نمی رفت. زیر لب گفتم: گندم. به گمانم نشنید. بلندتر گفتم: گندم. بلندتر گفتم، باز بلندتر گفتم. "گندم" راهروها را پر کرده بود.
بین خواب و بیداری صدای خودم را شنیدم که بلند و بلندتر می گویم: گندم. بلند شدم و نشستم. هنوز سمت راستم دنبال پیرزن می گشتم. هیچوقت اینطور زنده بودن با مشت توی صورتم نخورده بود.
این روز و شب ها پر بود از کابوس و خواب های نشستنی و احساس ِ غده ای که در بدنم جا به جا می شود، و درد. از وقتی که میان کثافت ِ خودم زندگی میکنم روزهای زیادی گذشته و آشپزخانه جز مشتی شکسته و کثافت زیر پا و هرچه تمیز که میشد به کثافت بدل اش کرد اتاق ِ دیگری نیست. میدانم امشب چه خبر شده بود، دخترکی ناخواسته با پنج کلمه واقعیتی را به خاطرم آورد که خاطره و رویا و آرزو و خیال و امید، هر ذره ای که مانده بود را بر سرم خاکستر کرد.
می دانم که دارم در  کثافت ِ خودم ذره ذره تمام می شوم. این خانه ی ارواح جز خاک و خاکستر و درد و تنهایی و هیچ، چیزی ندارد و چه می دانم، باز از چشم ام فواره ای سرازیر شده. چه بگویم؟ امشب تمام ِ خانه را بوی برنج پر کرده است.
۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه
Personal Responsibility
رفیق جان، شما که خودت اهل دلی. روزگاری - تا حدی - چندان دور "فضا بادی" بودیم و ایام خجسته‌ی نوروز در سیارات مختلف به متر کردن سرچشمه‌های بی‌پایان حماقت در صدا و سیما پرداخته و میزگردهای متعددی در نقد و تحلیل سوتی‌های مفرح و ابلهانه‌ی حاصل از آن برگزار کردیم. در واقع شخصا به خاطر ندارم که با متر مربوطه، نقطه‌ی فتح نشده‌ای - از شخص خودمان گرفته...الی ماشاالله - باقی گذاشته باشیم، و شما به عنوان پیشکسوت، از شفافیت هوای فضا و دید ظریفی که وسعت پارگی‌ها، انواع کبودی و رد سوختگی در مناطق مختلف بدن، عمق و غریبیِ جای فرو رفتگی‌های پیشکش‌های تحمیلی زندگی از نک پا تا فرق سر و جای خالی اجزاِ مختلفی که در زمان همه ناشیانه سعی کرده بودیم به نوعی با گِل سر و ته‌اش را هم بیاوریم و هربار مقداری از گِل‌های مربوطه را جاهای از دست رفته ای ـــ مثل سوراخ‌های مغز و دل و روده - و نهایتا در فرقِ سر - مالیده و با نگاه به افق‌های دور به جای آیینه، و فرو کردن هرچه محکم‌تر ناخن‌ها در ایمان به خیال شیرینِ: "خب، مسلما از این یکی بدتر دیگه ممکن نیست"ـــ به راه ادامه داده و به طرز نامعلومی در این بین موفق شده‌ایم قبیله‌‌ای میلیون‌ها فرسنگ فراتر و محال‌تر از ناب‌ترین تخیلات خالقان شخصیت‌های افسانه‌ای، متشکل از آنتیک‌، عجیب، ترسناک، غیرممکن، ترکیب‌های محیرالعقول، آشیانه‌های عاشقانه‌ی اضداد کاملا محال - در حال تولید مثل -، یک و تنها یک بعدی با قابلیت تعمیم به ریزترین قسمت‌های هر گونه عصری، آسودگانِ مسلح به " یا علی" و قابلیت رساندن دست به زانو، قضات به میزانِ کافی برای تمامی سیارات و ستاره‌ها، شوالیه، بی گِل‌ها، غرق گِل‌ها، بی گِل و مغز و دلانِ آسوده..سبک..خنک و فانتاستیک، حاملان کیسه‌های خِرَد تمام جمع، با امکان خطای زیرِ لاین منفی، رفقای در حال پرواز در جهت عکس به سمت خطوط بالا، پرندگانِ صرفا پرنده، با هرگونه پری، طبعا گروه متحیران با زیر مجموعه‌های باورنکردنی: هراسان، بخش جیغ‌های ابدی، پاگنده‌ها( رد می‌شوند، عادلانه و از روی همه)، مشوقانی که همه را دوست دارند، نیروی مسلح به چرتکه برای تعیین میزان خطرناکی و تنفرِ در خور افراد بر حسب متراژ فاصله‌ی محل زندگی انها از سوپر سر کوچه، کسانی که در واقع حرف حسابی دارند و یا سکوت و بسته‌های متعدد آسپرین و زاناکس را در زندگی انتخاب می‌کنند، کسانی که در واقع احتمالا حرف حسابی داشتند اما روح تضمینی بالای هفتصد درصد از هر طرفِ ممکن برای حفاظت از مغز و چانه‌های عزیزانِ دل برای آنها سکوت را انتخاب می‌کنند، فضانوردان گوناگون که از دست دادن توانایی انتخاب واکنش و گاهی حیاتی تر، انتخاب چهره و نگاهی که امنیتشان را از قسمت‌های بسیار گسترده تضمین کند شتری است که کیف پولش را زیر بغل زده و در خانه شان را از GPRS زودتر پیدا کرده و با در وارد رابطه‌ی عاطفی می‌شوند.کاملا مطمئنم که با وجود این حجم وراجیِ سرعتی، حتا نام بخش های مختلف قسمت اول این باغ وحش را هم کاملا پوشش ندادم...به گمانم ربط هایی به ظهور باله در بعضی جانوران هم داشت که استفاده ی وحشیانه از کلمات اصل مطلب را به باد داد.
القصه، جان کلام همین که"زندگی" این آروغ را به رسم عادت، اول و وسط و آخر نهار و صبحانه و شام و ساندویچ ساعت ده و نیمروی عصرانه و بعد از هر ارگاسم می‌زند. "آروغِ مذکور" از چای گیاهی هم برای طول عمر چاره‌سازتر است، این هم که شاهدش، بی‌شرف با بمب اتم و سیل و آتشفشان و این چند صد میلیارد حیفِ نفس که روی زمین می لولند، همچنان اصرار دارد که "Show Must Go On". اصلش این "گه"،غذای محبوب‌اش، را همان روزهای اول انقلاب 1/1/1، خودِ بی صفتش توی شلوغی، همراه حقِ انحصاریِ ارگاسم ِ شبانه روزی به وسیله‌ی یک عدد چنار+ دهان ما، و لبخند معروفِ: "!Enjoy the ride, Baby"را برای خودش برداشت، بعد که کمی شلوغ پلوغ شد، تبصره‌ای اضافه شد با این مضمون که: در ازای انحصار مالکیتِ این بخش، به هر کسی که در اجرای مراسم پاره کردن هرچه عمیق تر دیگران در بخش سرعت، میزان غافلگیری و البته عرض و طول و میزان جراحت گای اعمال شده، بی‌عاری،بربریت و قساوت قلب و سرعت عمل بیشتری نشان بدهد جوایز نفیسی به دست مبارک اهدا خواهد شد، روزگاران گذشت، و بی شرفِ دهان سرویس هنوز هم مثل خرِ در گل مانده میلیمتری جا به جا نشده و هم‌چنان بر سرِ حرفش هست.عجب‌ای هم نیست،میگویند پسر خودِ شخصِ شیطانِ رجیمِ اول، ازمعشوقه‌ی IIIVIIIIIVIIVVVVIIIIIVIVI ای‌اش بوده که آن زمان خدا از توی جویِ سر گذر پیدا کرده و ارواح شکمِ طماع به سرش زد که یک بیزینس جدید راه بیندازد. من از آن‌جا به دقت در خاطرم هست که بر حسب تصادف آن روزِ نحس قرار بر به دنیا آمدن‌ام بود، فلذا بنده خودم آن روز در حالِ حضور به هم رساندن بودم. خاطرم هست که تازه کله ام بیرون زده بود و منتظر دست هایم بودم که همین جاکش، بی هوا تاجِ " Life's Bitch" را روی سرم قفل کرد و به من گفت: "سوییتی، Enjoy the ride"...و از آن ثانیه شخصِ من چنان لذتی از لحظه لحظه‌ی این این هدیه‌ی تمام نشدنیِ ِ گره خورده دور گردن ام برده ام که قادرم این حجم از مزخرفات را بنویسم و نه انگیزه ی شروع و نه نتیجه ی نهایی ِ مورد نظرم را به خاطر بیاورم.
اما از روی رفاقت می گویم، این بار که زندگی‌ آروغ زد "اما باز باید زیست" به سمت ِ نزدیک ترین ایستگاه ِ "هوا-فضا" شیرجه بزن و هرچه گیر آوردی با بیل توی حلق‌‌ات بچپان، آروغ های این بی صفت بد گران تمام می شود.

 
۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه
زندگی یک روز طول می کشد
R.Barahani

۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه
The Forest Again


"Ripples of cold undulated over Harry’s skin.  He wanted to shout out to the night, he wanted Ginny to know that he was there, he wanted her to know where he was going.  He wanted to be stopped, to be dragged back, to be sent back home..
But he was home.  Hogwarts was the first and best home he had known.  He and Voldemort and Snape, the abandoned boys, had all found home here.."
۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه
آدم‌ها مضرترين نمونه هاي موجود روي زمين در تركيب با هم ديگر هستند و اين زمين لعنتي هر وقت كه نخواهي بسيار كوچك است. افزودن بال بي فايده است، چيزي به نام مغز وامانده وجود دارد كه بايد كم شود.
اين معادله‌ي خسته كننده‌ي مزخرف علامت جمع نياز ندارد، جاده آن‌جاست كه سردرش علامت تفريق را كاشته اند.
بوي نفرت و خستگي و درد و واماندگي و تهوع مي‌دهم.
۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه
گر سر ننهم، آن‌گه گله كن


سي‌پاره به كف در چله شدي
سي‌پاره منم، ترك چله كن


۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه
عوارض جانبي
كفش‌ام را دزديده اند.
نه اين كه كفش ديگري دم در نبوده باشد، دو جفت ديگر هم بود كه البته سه تايش سر هم با كفش هاي ميرزا نوروز تانگو مي‌رقصيدند. اما اين يكي را دزديده اند كه از همه مزخرف تر و بي قواره تر بود. نگران شدم كه با چه ابله هايي هم‌سايه ام.
درد به فصل‌هاي عجيب و غريبي رسيده است و به همان نسبت چيزي به مغزم سيخونك مي زند.
راه افتادم از پله ها. دم در طبقه ي اول شرقي ايستادم. شايد مدير ساختمان جواب سوال هاي من را داشته باشد، پس مدير شده براي چي؟
در بزنم؟
- آقاي داشته، ميشه باهاتون چند كلمه حرف بزنم؟
- مشكلي پيش اومده؟
- خير، اما اگر حرف نزنم پيش مياد. شما مي‌دونين كه من از برف بيزارم؟يا اين كه دلم براي كساني تنگ نمي‌شه كه طبق پروتكل بايد بشه. تازه از شوخي روزگار نگم، بدنم آفتاب كم داره، فكر كنم از اول زندگي داشته ام بيماري رو تشخيص مي دادم. گيرم كه من شبيه آثار دالي هم باشم، خب؟ اندازه ي يك شياف ناپروكسين مي ارزه؟ هيچ كس اين قدر درست نميدونه كه من چقدر موجود بي جايي هستم. من عوارض جانبي ام، برگشت خون از دريچه ي ميترال، ايست قلبي، كاهش فشار خون، بلاك سينوس دهليزي، حمله ي مغزي، وزوز گوش، نقرس، بلاك قلبي، بي قراري، كابوس، خارش، طاسي، فلج. دو جين ديگه هم هست، خودم شخصا حمله ي مغزي رو ترجيح مي دم.
خوابم مياد آقاي داشته، خيلي هم دلم مي خواست يك كم هم براتون گريه كنم، اما كار دارم. البته هنوز درست نمي دونم چه كاري، اما بايد سعي كنم كاري داشته باشم.
آقاي داشته؟ شما مي دونين چرا من هي مي خورم به در و ديوار؟

(+)
چشم ها برای که بسته و باز و بازتر می شوند؟
استادم گفت توی جکوزی بنشینم و پاهایم را مثل باله های ماهی تکان بدهم و رفت جلوی آیینه ی قدی مشغول خط چشم کشیدن. باله هایم را تکان دادم، تکان دادم، تکان دادم. احساس کردم ماهی بودن غیر ممکن است و از این ها گذشته..من بال و باله و حتا پا ندارم.
چشم هایم سیاهی می رفت. یکی رد شد و گفت: سرخ شدی، حالت خوبه؟ حالم خوب بود؟ استاد گفته بود بال بزنم. کی تا به حال من و این همه حرف استاد؟ نه، حالم خوب نبود. اما قلبم آنقدر نمی تپید که بگویم. کشاندنم بیرون و خوابیدم روی تخت ِ سفید غسالخانه.
استاد آمد بالای سرم. خط چشم اش خیلی قشنگ شده بود.

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه
ونوشه 2
ما ساده بوديم يا احمق ننه جان؟
اگر بودي احتمالا داستاني از قسمت و نصيب‌ها برايم تعريف مي‌كردي. اما محض رضاي خدا، وسط يك دشت و يك خورجين بچه منتظر كسي بودن كه آخر و عاقبت ات را يك اتاق با درهاي آبي كنار اتاق هووي‌ات كرد؟ به نظرم آن رنگ آبي‌اي كه روي در اتاق‌ات زد بهترين كاري بود كه در عمرش برايت انجام داد.
حالا بگذريم. اين‌ها را كه هربار كنار آن سنگ سياه ته آرامگاه با تمام قصه ها و غصه هايم برايت مي‌گويم، اما چرا رفته اي بي انصاف؟ فكر كردي دنيا آْن طورها شده كه يك دانه مادر براي دل خون آدم بس مي‌شود؟
مي‌دانم كه اين پروانه تويي. رفتن درد دارد ننه جان، بالاي تخت خوابم بمان. خسته ام.

+
۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه
بهار ته دست ونوشه نوونه
به سنگ گور پدربزرگ فكر مي‎كردم.
گفته بودم: توعاجز و دستش نموندي و مردي، دعا بود يا اون خواسته‌ي لجباز گونه‌ات آقاجان؟ كاش يك روز ازت پرسيده بودم. يك روزي كه زنده بودي و من هم زنده بودم.
مادر زنگ زد. گفتم يك پروانه داخل اتاق شده و دستم بهش نمي‌رسه، وقتي هم مي‌رسه نمي تونم تكون‌اش بدم. از اين جا نمي‌ره. گفت: پروانه روح آدم هاست. كسي سراغ تنهايي‌ات اومده، بيرونش نكن، حالت كه بهتر بشه مي‌ره.
يك روز گذشت و هنوز اين روح سرگردان بالاي چوب پرده‌ي بالاي تخت نشسته.
جنس شماها از چيه كه مي‌شه اينقدر راحت باورتون كرد مادر؟
۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه
The Luckiest Ambe Ever

۱۳۹۱ تیر ۸, پنجشنبه
در شهر یکی یخ می‌خواست

زنگ خانه را زدند. معمولا دوبار که به سه بار برسد این صدای زنگ، یا دیگر بر نمی‌دارم که به خیال خام خودم حالی‌اش کرده باشم حق خانه نبودن، حق برنداشتن هر نوع گوشی، حق تظاهر به خانه نبودن به وسیله‌ی سکوت و حق خانه بودن و سر و صدای بلند ایجاد کردن و باز آن لامصب را برنداشتن جزو حقوق آدم‌هاست، یا این که در را باز می‌کنم با منظره‌ی سگ هار ِ منتظر به دریدن. این صد البته در مورد زنگ تلفن هم صدق می‌کند، اما شک ندارم از این حرکات نه کسی مفهوم خاصی جز بیشعوری احتمالی ساکن خانه برداشت کرده و نه جلوی زنگ های خصوصا مابین خواب یا به وقت غبارگرفتگی مغز ساکن خانه را گرفته است. شاهدش هم همین آقایی که رسالت دارد هفته ای چهاربار انگشت‌اش را نگه دارد روی زنگ بی صفت خانه تا من از رو بروم و غلتان خودم را به دم در برسانم که از من بپرسد: "ببخشید، این موتور برای شماست؟" به این مورد خاص هنوز ناسزای درخوری پیدا نکرده ام که تقدیم کنم، هنوز وقت شنیدن این سوال در بهت به سر می‌برم که آیا این بشر مفهوم انتزاعی موتور را به کار می‌برد یا موتور کنایه ای از مصیبت تازه تری است یا این که استاد صرفا در انتظار این هستند که من موتور بخرم و این زنگ ها چک کردن به سر آمدن انتظار است. بماند که آن موتور مادرمرده ی بی‌نوا همیشه گوشه ای پارک شده که جلوی رفت و آمد هیچ ماشین و آدمیزادی را نمی‌گیرد.
این بار از سر گیجی تلوتلو خوران رفتم سمت آیفون. دختربچه ای پرسید: "یخ دارید؟"
تا من بفهمم که چی گفت و اصلا تولید یخ حالا چقدر سخت شده که از در خانه‌ی دیگران طلب‌اش می‌کنند دخترک زنگ همه را زده بود. من هول کردم. سریع رفتم سراغ آن در کوچک بالای یخچال. دیدم سرجمع کل یخ‌های من هفده، هجده تکه‌ی لاغر ناقابل هستند که یک ظرف ماست لیوانی را هم پر نمی‌کنند. همان‌ها را ریختم تویش و افتادم دنبال دخترک دم در. کل بلوک را دور زدم، تنها دختربچه ای که دیدم داشت دور میدان جلوی بلوک اسکیت سواری می‌کرد و بستنی قیفی می‌خورد. مشتری یخ این یک فقره نبود. چهارتا تکه یخ به دست راه افتادم در واحدهای آپارتمان که: "شما یخ می‌خواستید؟" خانم ها اول که رضایت نمی‌دادند بگویند نه، ما نبودیم. اول باید قصه را برایشان می‌گفتی، بعد با "آقایشان" که از نزدیکی صدا می‌شد حدس زد لش کرده کمی آن‌طرف تر - حالا در خیال من با یک ظرف هندوانه یا یک لیوان چای که خودم تصویر چای را بیشتر ترجیح می‌دادم - شور و مشورت می‌کردند که آقای فلانی و خانم بیساری دختربچه دارند یا نه و احتمال یخ خواستن‌شان چند درصد است. حالا من که درست نمی‌دانم احتمال یخ خواستن دیگران را توی چه فرمولی حساب می‌کنند، فقط حواسم بود که یک کف دست یخ داشتیم که وسط رایزنی این‌ها دارد می‌شود نصف کف دست. به هر حال با حدس و گمان و شور و مشورت جماعتی از طبقه‌ی اول رسیدیم به طبقه‌ی چهارم. واحد غربی که نبودند، رفتم سراغ واحد شرقی. خانم داشتند جاروبرقی می‌کشیدند و با دخترک‌شان عشق بازی می‌کردند و هر دو ریسه می‌رفتند از خنده. چند دقیقه ای یخ یادم رفت، ایستادم به گوش دادن صدای‌شان. بعد زنگ زدم، بر نمی‌داشتند، حدس زدم سیستم زنگ نیست که این‌جا جواب بدهد، در زدم. در باز شد و فهمیدیم دخترک مورد نظر از یک بلوک دیگر آمده بود و رفت.
رفتم تمام کلیدهای آسانسور را زدم و خودم از پله ها آمدم پایین که اگر برگشت از چنگ‌ام در نرود. طبقه‌ی همکف که رسیدم و دوباره محوطه را رصد کردم و دیگر ناامید شدم که این ظرف کوچک آب و یخ‌ام خریدار ندارد برگشتم سوار آسانسور شدم و آمدم طبقه‌ی خودم. در را که باز کردم یک دختربچه‌ی توپ به دست نفس نفس زنان جلویم درآمد. می خواست برود پایین. خفت‌اش کردم که تو یخ می‌خواستی؟ گفت:"بله، برای خودمان هم نه ها، برای بلوک فلان. عقد کنان دارند. یخ هم پیدا کردم، مرسی." لیوان را که نمی‌دانم اصلا دیگر یخ‌ای هم تویش مانده بود یا نه را جلوی‌اش دراز کردم و گفتم: زحمت می‌کشی این را هم برسانی به دست‌شان؟ شاید جایی به کارشان آمد. نگاه معذبی کرد که خب حالا خرس گنده برای این چهارتا دانه یخ از بازی ام بزنم؟ آن هم عقدکنان؟
خب البته طفلک رویش نشد نه بگوید، پروتکل بزرگ‌تر-کوچک‌تر بهش این اجازه را نمی‌داد متاسفانه، والا حقش این بود که با همان توپ فوتبال دندان هایم را خرد کند. اما این پا و آن پایی کرد و از دستم گرفت و رفت، ما هم برگشتیم سر خانه و زندگی و کار و بارمان که همان گوله شدن گوشه‌ی تخت و فکر کردن و خوابیدن و بیدارشدن و این‌ها باشد. البته این بار قبل از رفتن سر کارهای مهم‌ام یکی دوتا ظرف آب گذاشتم توی فریزر، مبادا که باز هم روزی دخترکی با صدای قشنگ‌اش زنگ خانه ام را بزند و من یخ قابل عرضی نداشته باشم و برای شنیدن دوباره‌ی صدای‌اش مجبور بشوم این‌همه با پاهای علیل از این پله ها بالا و پایین بروم.


۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

Yet each man kills the thing he loves, By each let this be heard,
Some do it with a bitter look, Some with a flattering word,
The coward does it with a kiss, The brave man with a sword.



Oscar Wilde


 (+)
۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه
چه بردگی وحشتناکی احساس می‌کنم
من‌ای شکل گرفته که افسارش از دست من خارج است. کسی که برای درازای ساعاتی که بعدازظهر را به شب وصل می‌کند اشک می‌ریزد، بالا سر موش مرده‌ای می‌نشیند و از حسادت اشک می‌ریزد، دور خودش می‌چرخد و دم‌اش را پیدا نمی‌کند.
درد را که نمی‌شود نوشت، می‌شود کشید. استاد نگاه‌ام می کند و اشک می‌ریزد و من حتا دم هم تکان نمی‌دهم، فقط به صدای دلسوزی او و آب شدن عزت نفس مچاله شده ام گوش می کنم.
از این همه گلوله در دنیا حتا یک دانه اش سر کج نمی‌کند به سمت سینه‌ی من، جایی که به حق جای اوست.
۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه
میان مردم‌ای که عجله دارند برای جلو زدن از هم‌دیگر برای ذکر "برف نو سلام"، بیچاره‌ای مثل من که تا آخرین ذره‌ی کم‌رمق آفتاب به دیوار می‌چسبد که تا آخرین رمق نور در آغوش امنیت‌اش باشد، چقدر بی‌ربط و غریبه است.
"برف نو"، فصل سرد نفرت انگیز، زشتی‌هایت طاقت‌ام را برده‌اند. تمام شو.
۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه
از آن زمستان که در تصرف بهار بود

از شب‌ای که نام همه را در میان لب‌هایم ایمن می‌شنید قرن‌ها گذشته است. به شمارش انگشت درست‌اش یک سال است، اما عدد هیچ‌وقت رشته‌ی من نبوده است. فوق‌اش بلد باشم با تغییر رنگ مو و میزان فشار شانه‌ها چرتکه بی‌اندازم. فاصله‌ام آن‌قدر کم بود که می‌توانستم چای را روی صورت‌اش بپاشم و فرار کنم تا شبی مثل این شب کتاب‌هایی را که با جوهر سبز خط خطی شده‌اند را دورم نچیده باشم و یاد چای دارچین با طعم" اسب سفید وحشی اما گسسته یال" نیفتم و از لرزش استخوان‌ها جوراب سیاه را روی ساق بافتنی بی‌خاصیت نکشم. جوراب و ساق هم تقصیر ندارند، گرما از همان‌جا می‌آید که سرما. زمستان بدون گرمایی که به هیآت یک حضور ظاهر شود فصل منزجر کننده‌ی لزج نفرت‌انگیزی‌ست.
ادایش را در آوردم، دل ِ تنگ‌ام احمقانه به این چیزها متصل است. لای یکی از کتاب شعرهای جوهر سبزدار را باز کردم.


بیستم آبان هشتاد و نه

اگر آفتاب نمی‌تابد

تقصیر من نیست
با این همه شرمنده‌ی توام
خانه‌ام
در مرز خواب و بیداری‌ست
زیر پلک کابوس‌ها
مرا ببخش اگر دوستت دارم
و کاری از دستم بر نمی‌آید
*


داغ‌های زندگی هر روز اسب سفید وحشی‌ات را وحشی‌تر کرده است و درد آن‌چنان از شامه و حس و عقل ناقص‌اش کرده است که بی وقفه سم روی زخم‌هایش می‌کوبد. شاید این لگام گسیخته روزی از تاختن با سم‌های داغ و زخمی جان داد و به شکل ققنوسی به روی شانه‌ات برگشت و روی جای زخم تمام لگدهایی که در معرض‌شان بودی گریه کرد.

فرشته‌ی پتک به دست باز امشب کنارم ایستاده و مستقیم روی دلم می‌کوبد.


(+)



*رسول یونان

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه
پاسبان حرم دل


مجنون خواست که پیش لیلی نامه‌ای نویسد
قلم در دست گرفت

خیالِ تو مقیمِ چشم است
و نامِ تو از زبان خالی نیست
ذکرِ تو در صمیم جان جای دارد
پس نامه پیش کی نویسم
چون تو در این محله‌ها می‌گردی


قلم بشکست
و کاغذ بدرید



"مقالات مولانا"
 
(+

۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه
لالا لالا خسته تن بلا ره
سیاه خودم را یکی‌یکی به تن کرده‌ام و سرم را به دیوار سرد تکیه داده‌ام، شاید که بوی مادر از اتاق مجاور سینه‌ی دردناک را آرام کند. صدای پچ‌پچه‌اش از تاریکی و سرمای این دیوار عبور می‌کند و با صدای خس‌خس سینه‌ و تقلای نفس‌ در راه مانده و تپش بی‌امان قلب خائن در هم می‌پیچند. انگار که فرشته‌ی مرگ از شنیدن لالایی مادرم شرم کرده باشد.
نواجش بخوان مادر، شاید مرگ حیا کرد از دیدن این همه درد به این تن خسته.


۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه
دانست كه مخمورم
كار تو نيست كه بشنوي. آن مادر است كه هامون نديده  از بين اين همه صدا از گلوي من چيزي مي‌شنيد كه كلام مثل زخمه‌ي دوتار از زبان‌اش رها شد:
تنها موندي مادر؟

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه
در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
صداي دور شدن پاها را كه از روي زمين جمع نمي‌كنند، جايي روي شقيقه‌ي آدم را لگد مي‌كند. اين‌طور است كه مغز كثافت از بين يك جنگل صدا هم زلال و شفاف شكار اش مي‌كند و صاف مي‌كوباند روي حساس‌ترين قسمت محل تجمع اعصاب.
رفتم جلوي سي‌دي‌هاي موزيك، آن كنج، جلوي آقايان بتهوون و باخ و موتزارت و شوپن ايستادم. به سمت راست‌ام نگاه نمي‌كردم. يكي يكي شروع كردند از اعماق مغز بيمار به نواخته شدن، داشتيم دسته جمعي از پاشيده شدن‌ام روي كف زمين جلوگيري مي‌كرديم كه صداي ناله‌ي لاكريموسا براي بار هزارم بلند شد. مي‌دانستم آقاي پرايزنر از سمت راست‌ام داشت آن دو قطره‌ي لامصب كه تمام صبح ازشان مراقبت كرده بودم را روي صورت‌ام تماشا مي‌كرد. سرم را انداختم پايين و گفتم: من را ببخشيد آقايان، آخر مي‌دانيد؟ آقا پرايزنر از همه چيز خبر دارد، پفيوز.
۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه
در باب شكست خوردن از بزغاله‌ها
يكي از پسرهايم وسط بازي تند تند دويد سمت‌ام و در گوشم پرسيد: خانوم بارون چي مي‌شه؟ نيم ساعت آخر كلاس بود و داشتند پانتوميم بازي مي‌كردند. پسرك باران را فهميده بود، اما كلمه را نداشت. صدايم را پايين آوردم كه فقط خودش بشنود. گفتم: Rain. خوشحال برگشت و داد زد: رين. بچه‌ها به اشكال مدني و غير مدني اعتراض كردند كه قبول نيست. گفتم: چرا كه نه؟ قيافه‌هاشان شبيه وقتي شده بود كه داشتم ازشان امتحان مي‌گرفتم و چند بار اطلاع دادند كه بغل دستي‌شان دارد از روي برگه‌ي آن‌ها تقلب مي‌كند و من با لاقيدي گفته بودم اگر اين موضوع ناراحت‌شان مي‌كند بلند شوند بروند روي يك صندلي ديگر. يا وقت‌هايي كه با اصرار يادم مي انداختند كه تكليف داشته اند و فقط سر تكان مي‌دادم. انتظار پسركان‌ام به وضوح اين نبود. بايدهاي ذهن آن‌ها "خانوم" يا "استاد" يا "تيچر"اي كه مشق شب خط نزند و از كنار تقلب بگذرد و برايشان بگويد كه هرطور دوست دارند بفهمند را راحت هضم نمي‌كرد. چرا هم بايد مي‌كرد؟ مگر همين بزغاله‌هايم نبودند كه آن‌طور راحت از تنبيه شدن با شلنگ و خط‌‌ كش در مدرسه برايم تعريف مي‌كردند و آخرش با خنده اضافه مي‌كردند: "آدم هم كه نمي‌شيم" و چشم‌هاي من هي گشاد و گشادتر مي‌شد؟ آخرش هم معلوم نشد كدام‌مان بيشتر آن يكي را متعجب كرده است.
آن شب كه باران مي‌آمد و از كلاس بيرون آمده بودم و پاهايم فقط به شوق ديدن يك بزغاله‌ي ديگر به سمت خانه مي‌كشيد به شرط‌‌‌مان فكر مي‌كردم محبوبم. تو شرط را باختي، اما من دارم برايت مي‌نويسم، چون به نظرم آمد كه با ديده‌ي انصاف هيچ كدام‌مان شرط را نبرده‌ايم. آن‌ها به روال طبيعي روزگار راه‌شان را ادامه مي‌دهند و مي‌گذرند و من، مثل هميشه گير مي‌كنم. اصلا چرا فكر كردي جايي كه پاي بزغاله‌اي در ميان باشد بايد فرض محبت را از آن طرف بگيري؟ آن كه بايد از او ترسيد من‌ام. اين من بودم كه به آن‌ها احتياج داشتم، نه آن‌ها به من. شايد حتا با "خانوم"اي كه بايدهاي منطبق‌تري با ذهن آن‌ها داشته باشد راضي‌تر هم مي‌بودند، نمي‌دانم، اما هم تو و هم من بايد مي‌دانستيم آن روزي كه قرار شد من را با ده بزغاله‌ي قد و نيم‌قد در يك كلاس بي‌اندازند تمام قوانين از اعتبار خارج مي‌شوند و شرط بندي ما از اساس بي‌مورد خواهد بود. ايمانت را به من از كنار چيزهايي گذر بده، منطق من شلخته‌تر از آن است كه در جولان‌گاه‌هاي دل توان بردن داشته باشد، و تو اين را مي‌داني. نشان به آن نشان كه در آن شب زمستاني در دستت گرفتي.
چند روز ديگر امتحان آخر پسرهايم است. تصورشان مي‌كنم با دماغ‌هاي قرمز و كلاه‌هاي آويزان و شلوار گرم‌كن كه يك نفس از مدرسه تا كلاس را دويده‌اند و توي راه‌رو منتظرم ايستاده اند تا برايشان قلدري كنم و كلاس كوچك‌شان را از بچه‌هاي بزرگ‌ترپس بگيرم، بي آن كه لحظه‌اي از ذهن‌هاي كوچك‌شان بگذرد هر شبي كه از آن پله ها پايين مي‌آمدم برايشان آرزو كرده‌ام كه هيچ‌وقت دل‌شان نخواهد آدم بشوند.
۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه
They steal the sun
سرد بود. طوق نكبت را از سرم كشيدم و پرت كردم كناري. خورشيد‌اي نبود كه زير سايه‌ي محبت‌اش آرام بگيرم. زير خروارها روانداز مي‌‌لرزم و صداها تمامي ندارند. بزغاله‌اي نشسته روي پاهاي من، همين پايين، روي تخت و تلاش مي‌كند به كسي كه پشت مانيتور به زور نفس مي‌كشد و براي مشق شب جهنم تفاوت ايده‌آل‌هاي ماركس و هگل را يادداشت مي‌كند صرف فعل گذشته‌ي افعال حركتي را ياد بدهد:" لب‌هات رو غنچه كن و بگو ژو مانژ". چشم‌هايم باز نمي‌شوند كه بفهمم الان دي‌شب است يا فردا. قلب وامانده آن‌چنان مي‌تپد كه انگار در حال شخم زدن باشد. سرما مثل رنگ روي مقواي خيس همه‌جاي تنم را تسخير كرده و احمقانه فكر مي‌كنم شايد اتفاقي بي‌افتد، اتفاقي كه مثل يك عاشق وفادار هرلحظه انتظارش را مي‌كشم.
براي مرخصي از طبقه‌ي دوم جهنم فرستادندم به خانه. خانه سرد بود و من سرد بودم و صداي مردي از طبقه‌ي سوم جهنم مغزم را مي‌جويد. يدالله فوق ايديهم؟ مطمئن‌ام كه بايد ميز را برمي‌گرداندم، اما حقارت در اين طبقه‌ها تمامي ندارد، آن‌چنان جاري است كه بوي لجن متعفن‌اش را از نكبت وجود تك‌تك‌شان مي‌شنوي. به رحمت غيب حواله‌ام نده مردك، تيرها از همين عالم فاني اين‌طور راه نفس را بسته اند كه آمده‌ام براي هم‌چون تويي از كثافت اين‌جا داد مي‌زنم.
سرد ِ كثافتي بود. چسبيده بودم به شوفاژ و مي‌خواستم داخل نرده‌هايش حل شوم كه آفتاب كم‌رنگي تابيد.دست‌اش را روي شانه‎ام گذاشته بود. آمدم هوار بزنم كه چرا چنگ نمي‌زند به موهايم تا ازهمان پنجره‌ي پشت سر نجات‌ام بدهد كه از گل‌ناز پيام رسيد كه: از فردا موج تاپاله‌هاي رحمت از آسمان در راه‌اند.
چه كنم؟ آن‌قدر ببارد كه جان‌اش در بيايد. شايد اين دست رحمت غيب مرحمتي امروز لجن ِ بودن همه‌مان را بشورد و ببرد. طوري كه از زير همين سه پتو محو بشوم و نه قلب‌اي بماند و نه چشم‌اي و نه سري و نه استخوان‌اي و نه روكش درد‌ي و تمام و خلاص.
۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه
Mi Par D'udir Ancora
نیمه شب کورمال کورمال دنبال عبایم می‌گردم، انگار کسی در خانه باشد و نتوانم چراغ را روشن کنم یا این که این عبای پوسیده قرار باشد من را از دست چیزی نجات بدهد. این عبا خوب است و نمی‌شود گفت چرا خوب است، فقط می‌شود گفت که خوب است. پوسته‌ی اضافه‌ی من در سرمای کابوس‌های رنگ و وارنگ.
برگشته بودم به خانه. به خانه ای که هیچوقت نداشتم. شاید برای همین اصلن شبیه خانه‌ی ما نبود. داد می‌زدم و همه چیز را خراب می‌کردم، می‌شکستم، پاره می‌کردم و بقیه تک تک از خانه بیرون می‌رفتند. مادر چیزی نمی‌گفت، طوری با درد نگاهم می‌کرد انگار دیوانه شده باشم. انگار هیچوقت دیوانه نبوده‌ام. می‌خواستم خانه را نجات بدهم، یا مادرم را، نمی‌دانم. اما بیشتر شبیه جنگ‌جویی بودم که خبر ندارد اصلن جنگ را اشتباهی آمده. آن خانه که مال ما نبود. پنجره‌هایش مربع بودند و ایمن در پناه منظره‌ی درخت‌های سبز تابستان. عجیب بود که از برادر بزرگم نمی‌ترسیدم، با وجود این که همیشه از او می‌ترسیدم، از این که اینقدر ناآشناست و حتا در خیال هم آنقدر ربطی به هم نداریم که برایش دلتنگی کنم. توی آن خانه چه خبر بود؟ هیچ کس جلویم را نگرفت. نه آقاجان نصیحتی کرد و نه کسی جواب دادهایم را داد و نه کسی دستم را گرفت. توی ویرانه‌های آن خراب شده هق‌هق می‌زدم و جایی دنبال چیز آشنایی می‌گشتم که بوی خانه بدهد. عصر با تن بی حس افتاده بودم توی تخت و آنقدر یادم هست که چند ثانیه قبل از خواب قصد کردم برای خودم داستان‌های قشنگ در سطح چهارده،پانزده سالگی‌ام بگویم. اما فکر نمی‌کنم قبل از بی‌هوش شدن حتا به یکی بود یکی نبود داستان رسیده بوده باشم، خواب‌هایی از این جنس برای فراموشی هستند و از وحی هم سریع‌تر به آدم‌ها نازل می‌شوند و باعث می‌شوند لااقل آبروی آدم پیش خودش حفظ شود و زیاد درگیر این نشود که دیگر قابلیت داستان گفتن برای یک دختر پانزده ساله را هم ندارد و گول خودش را نمی‌خورد. امیدوار بودم که وقتی از خواب می‌پرم آفتاب آمده باشد، حساب ماموریت‌های ارسالی در خواب را نکرده بودم.
رسیدم به اتاقی که فکر می‌کردم اتاق من بوده باشد و حالا تصرف شده. روی دیوار یک ردیف عکس بود. از آدم‌هایی که حتا اگر می‌خواستم بهشان فکر کنم به سختی اسم‎شان به خاطرم می‌آمد. روی یک عکس سه نفره روی یک نیمکت در جایی که خبر ندارم کجا ممکن است بوده باشد کسی با دست‌خط اجق‌وجق نوشته بود:
"مرغان بساتین را منقار بریدند
اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکم‌خواره به گل‌زار چریدند
گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند
یاران بفرختندش و اغیار خریدند"

از خواب پریدم. بوی سوختگی می‌آمد و کسی داشت با چکش به دیوار می‌کوبید. هنوز خواب بودم، اما خاطرم بود که من خانه را آتش نزدم و چکش‌ای هم دستم نبود. پنجره را باز کردم و هم‌زمان با ورود مگس‌ها یادم آمد که به رسم هر شب یکی از نگهبان‌های آلونک وسط مجتمع آشغال‌ها را آتش زده و چون نیمه شب شده ساعت سوراخ شدن دیوار همسایه‌ی کناری رسیده است، ترکیب آشنای هر شب با این آهنگ که رسالت دارد بی‌وقفه تکرار شود.

افسوس که این مزرعه را آب گرفته.


۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه
اي مرگ بيا كه زندگي ما را كشت
ذهنم گير كرده است روي تصوير يارعلي، وقتي كه داشت از شیر محمد اسپندار صحبت مي‌كرد و آن حكايت اوج گرفتن دونلي‌ ماده‌اش. سرش را فرو كرده بود توي روزنامه و حرف شير محمد را زير لبش تكرار مي‌كرد كه: "جهان ماده است" و سر تكان مي‌داد. لم داده بودم گوشه‌ي كافه، زير نور كمرنگ لابه لاي حصير‌ها و صداي پنكه. گير كرده‌ام. گاهي صندلي‌هاي شلوغ پنجشنبه‌ها و صداهاي بقيه و يك دسته موي بلند از روي اين صحنه رد مي‌شود و همه‌ي اين‌ها مي‌رسد به صداي هق‌هق رفيق‌ام.
و كاري نمي‌توانم بكنم. به دوستم گفتم: زنده صداي‌مان را نمي‌شنوند، با مرگ انتقام مي‌گيريم.
اين پنكه هم‌چنان در سرم مي‌چرخد، حصير و آفتابي نيست. انگار شوكا يكي از صندليهايش را از دست داده باشد.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه
چون کودک نادان از استاد نگریزد
 فايننشيال تايمز و اعتماد ملي دم‌كني‌هاي خوبي براي برنج شل شده از آب در نمي‌آيند. زود شل و پاره مي‌شوند. ظاهرن اطلاعات و كيهان با در قابلمه سازگاري بيشتري دارند. گنده‌هاي بي‌خاصيت را بخار برنج هم تكان نمي‌دهد. پشت دسته‌ي روزنامه‌ها ورق‌هاي انشاي برادرزاده‌ي كوچك‌ام را پيدا كردم. يك چشم‌ام به تيتر درشت روزنامه بود كه "تلويزيون معلم خوبي براي كودك نيست" و يك چشم‌ام به بالاي ورق انشا: "موضوع: دفاع مقدس".
برادرزاده اين‌طور ادامه داده بود: " در دفاع مقدس عراق تنها به ايران حمله نكرد، بلكه پشت او آمريكا، انگلستان، فرانسه، روسيه، آلمان و كشورهاي عربي بودند.
اما  اصلن چرا مي گويند دفاع مقدس؟
ايران با كم‌ترين سلاح‌هاي ممكنه مقاومت كرد. عراق استان‌هاي هويزه، خرم‌شهر، مهران و... را تصرف كرد و آبادان را هم دور تا دور او را در محاصره قرار داد و مردم آبادان از داخل مي‌جنگيدن تا محاصره را بشكنن. در آن زمان كه امام خميني زنده بود خامنه‌اي هم رييس جمهور شدند. جنگ در سال 31 شهريور 1359 شروع شد و بعد از هشت سال به پايان رسيد. صدام در اخبار گفت كه ايران هرگز به هيچ وجه نمي‌تواند خرم‌شهر و ساير شهرها را بگيرد كه در نتيجه ايران توانست پس بگيرد. در آن زمان همه‌ي برق‌هاي خيابان‌ها را قطع كرده بودند. اگر با ماشين رانندگي مي‌كردي بايد با ترمز دستي ترمز مي‌كردي كه ماشين‌ات نور ندهد. سيگار نبايد مي‌كشيدي. در ماه مبارك رمضان كه مردم مشغول خوردن سحري بودند يك دفع صداي بمب مي‌آمد و متوجه مي‌شدن كه عراق حمله كرده است. در نتيجه بعد از هشت سال عراق شكست خورد و الان هم كسي جرات حمله به ايران را ندارد. پايان."

مطمئن‌ام بچه همان‌طور كه خودكار عوض مي‌كرده تا اسم‌ها را قرمز كند به هيجان ترمز با ترمزدستي فكر مي‌كرده و برايش هم عجيب نبود كه چطور مي‌شود اين نتيجه را چپاند آخر انشا. تلويزيون و مدرسه‌ها تا داخل خانه‌هاي‌مان پيشروي كرده‌اند. سوالي در مورد جنگ در ذهن پسرك نيست. اين كه چه بود و چطور شد مهم نيست. يك سري اسمها قرمزند و يك سري آبي و آخر اين داستان گنگ و بي‌سر و ته يك نتيجه‌ي مشخص دارد. هشت سال يك رقم است و آن اسامي به سادگي روي تخته‌ به بدها و خوب‌ها تقسيم شده اند و خوب‌ها هميشه برنده اند.
پفيوزها! داريد با بچه‌هاي ما چه مي‌كنيد؟


۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه
يك روز امتحان
گردن‌م را كج كرده بودم و لجوجانه استاد را نگاه مي‌كردم كه كلافه ايستاده بود رو به روي من. در قرن شانزدهم هستيم و من از استاد براي فرصت منبر خودم از تاريخ ادبيات شخص جان لاك را مي‌خواستم. مستاصل يك ورقه از لابه‌لاي برگه‌هايش در آورد و دستم داد. تشخيص خط خودم حتا از لابه‌لاي آن خورجين كاغذ هم كار سختي نبود. زمستان، امتحان‌هاي آخر ترم قبل. از چهار طرف صداي فس‌فس و عطسه مي‌آمد و چند كيلو كاغذ جلوي‌مان گذاشته بودند كه زمين و زمان را روي‌شان نقد كنيم. البته اين از نفهمي‌شان بود كه جاي اين‌ها نخواستند براي‌شان از دوازده زاويه فوايد آفتاب و زشتي‎هاي زمستان را بنويسيم.
-خب؟
- بخوان‌اش.


" يك: آرايه‌هاي    Symbol, Alliteration, Apostrophe, Metaphor
...به هر كدام كه نزديك ميشوي انگار به يك ويرانه رسيده باشي كه جلويش را با يك نقاشي قشنگ پوشانده باشند. عاشقان احياي دنياي وحش با گرايش مهندسي درندگي . زمين جاي زندگي نيست، بايد چند قدم رفت بالاتر.
دو: مقايسه‌ي نگاه شلي و اليوت در شعر فلان و فلان به مفهوم اسطوره سازي.
...اسطوره ها به اين درد مي خورند كه تا عرش بالا ببري‌شان و طوري به زمين‎شان بكوباني‌ كه از خرده هاشان هم چيزي باقي نماند. آفت، از جمله مواد اساسي توليد بدبختي هاي خودخواسته با استفاده از اختيارات شخصي. البته فكر نكنم براي اليوت يا شلي نظريات من اهميت خاصي داشته باشد، و خب نظريات آن‌ها هم براي من.
سه: بررسي مفهوم بهشت و جهنم، فراست و هاردي، رنسانس.
..چيزي كه الان نيست از اول هم نبوده. خطاي ديد از ماست. فكر مي‌كردم آدم‌ها بالاخره يك روز برمي‌گردند به آن‌جايي كه چيزي را خراب كردند، نظريه‎ي گهربارم اما ظاهرن نشتي داشت. اين بازآمدن‌ها براي ترميم خرابي‌ها نيست، كلاه‌شان جا مانده. كار نيمه تمام دارند، كه اگر جاي سالمي مانده كه رد پاي‌شان به آن نرسيده از روي‌اش رد بشوند و بعد بروند...مفهوم بهشت و جهنم؟ قافيه به تنگ آمده بود، بهشت خلق شد براي برقراري توازن ظاهري در داستان. جهنم خود ماييم.
چهار: تفاوت نگاه فراست و مارول به مرگ.
..اختيار در عين جبر. مردي بر سر يك دوراهي يك راه را انتخاب مي‌كند و يكي را نه. از راه انتخاب نشده كسي بر نگشته تا از ته جاده حرفي بزند. سرنوشت. تقدير. ما هر كدام يك طور گه خوري ميكنيم، اما گه خوري از سر حقارت چندش آور است. ترس و فرار، دست‌مالي و انگشت چرخاندن توي مصيبت‌هاي آدم‌ها براي پيدا كردن دلائل موجه براي گهي كه خورديم حقارت است. اگر روي اين ورقه بالا بياورم چه اتفاقي مي‌افتد؟
پنج: شعر آيينه، سيلويا پلات.
كارشان ساختن نيست. پاهاي‌شان را تقويت مي‌كنند، نه دست‌ها را. حيف كه آدم تا كجاها نمي‌بيند. شعر جواب نيست، حتا مسكن هم نيست، بايد از معرض كثافت كنار رفت. وقت هم كه تمام شد."

...

- خب؟
- جان لاك.

برگه را كه پس مي‌گرفت صداي توي سرش را مي‌شنيدم: زبان نفهم.

۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه
بازمانده
در سومين شب تب‌هاي تمام نشدني خواب افسار و درخت مي‌ديدم و مواجهه با سه عدد بستني توي فريزر. گربه‌ي سياهِ آلن‌پو و حرارت بدن تا توي خواب دنبالم كرده بودند. بين خواب و بيداري يادم آمد كه موجود زنده‌اي به غير از خودم گوشه‌ي اين خانه هست كه چند روزي از يادش غافل شدم. از خواب پريدم و همه‌ي چراغ‌ها را روشن كردم و بي‌تاب دويدم سمت كاسه‌ي قرمز گوشه‌ي هال. زنده بود.
اين يادگاري را مادر چند روز قبل از سفر توي دامن من گذاشت. اول سه تا ماهي قرمز بودند. به مادر گفتم اين‌ زنده‌هاي سرخوش سرخ چه تناسبي با فراموشي اين خانه دارند؟ اما مادر آرزوهاي بزرگ نخوانده بود و با هيچ خانوم هاويشام‌اي آشنايي نداشت. منطق‌اش ساده‌تر از من بود. بهار آمده بود و علائم يادآوري زندگي را برايم جا مي‌گذاشت.
دو ماهي اول همان هفته‌ي اول مردند. وقت پنهان كردن جنازه‌هاي درگذشتگان دلم درد مي‌گرفت. آن‌ها هم تاب نياورده بودند. اين ماهي سوم اما ماند تا ببينيم روي كدام‌مان بيشتر است. با سه ثانيه حافظه و يك خانه‌ي يك وجب در نيم وجب با بي‌خيالي‌اش من را به بازي گرفته بود و در هپروت به يادم آمد كه روزهاست كه نه سري بهش زده‌ام و نه آب تنگ‌اش را عوض كرده‌ام. خيالش هم نبود. توي كاسه‌ي قرمز با بي‌خيالي مي‌چرخيد. لم دادم كنار تنگ آب. نيم بند ماهي من را از رو برده بود.
سرم را فرو كردم روي تنگ و گفتم: كره خر! آخر از اين كاسه‌ي يك وجبي راهي به دريا هم نداري كه بخواهي دنيا را ببيني، دچاري؟
۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه
آقاجان
 دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است.
ظهر بيدار شدم و ديدم نيست و همه‌ي اين سبزي خوردن‌هايي كه ديشب پاك كرده بود توي يخچال جا مانده‌اند. حتا چراغ و تلويزيون را خاموش نكرده بود. فقط يك ليوان خالي چاي روي ميز بود و يك ظرف كشمش و كتاب‌اي كه احتمالن وقتي خواب بودم عينك‌اش را در آورده و مشغول خواندن‌اش شده و يك جايي حوصله اش سر رفته و برعكس گذاشته روي ميز. نه سيب خورده و نه شير. انگار يك‌هو همه‌ي اين چيزهايي كه سال‌هاست مي‌بينم جلوي چشمش آمده، اين شيرازه‌ي پاشيده‌ي لخت وعور. اگر ديده باشد و قلب‌اش مثل هميشه‌ي من مچاله شده باشد بايد هم يك دفعه از سرجاي‌اش بلند مي‌شد و همه چيز را ول مي‌كرد و مي‎رفت. باز اين شماره‌ي لعنتي را مي‌گيرم، خاموش است. احتمالن توي جاده اي وسط اتوبوس كنار كسي نشسته و حواسش هم به تلفن نيست. اين تكرار گرفتن از نگراني نيست، از همان انگيزه اي مي‌آيد كه تلفن هاي اين مدت اش، سر زدن يك روزه اش و قدم زدن ديروزمان توي شهر زير رگبار مي‌آمد. به گمانم اين اولين باري بود كه با پدرم توي خيابان قدم زديم و مغازه هايي را نگاه كرديم كه ربطي به علاقمندي هاي او نداشتند.
دو روز قبل از عيد زنگ زدم كه تنهاست و حالش خوب نيست و بيايد اين‌جا. گفت وسط خيابان ماشين دود مي كرده و بايد رينگ عوض كند. دو ساعت بعد تماس گرفت كه توضيح بدهد رينگ عوض شده و به خاطرش از كجا تا كجا رفته تا مغازه‌ي باز پيدا كند. آخرشب زنگ زد كه خبر بدهد در راه برگشتن ماشين خاموش شده و فهميده كه پمپ برقي ماشين خراب شده و بعد يك آشنايي از راه رسيده و با هم رفته اند پمپ برقي خريده اند و برگشته اند و پمپ را بسته و ديده كه دوباره ماشين راه نمي افتد.فردا ظهر خبر داد كه راه افتاده و توي راه باتري تمام شده و ماشين را توي حقاني ول كرده و برگشته خانه. فردايش يك نفر ماشين را بكسل كرده تا تهرانپارس و بعد از همه‌ي اين‌ها باك بنزين گير كرده و مجبور شده دو باره باك را پر كند و فردا نهار مي‌آيد پيش من.
اين پدر من نبود كه پنج بار زنگ بزند و گزارش لحظه به لحظه از يك اتفاق مهم يا عادي بدهد. عجيب بود اما پرسيدن نداشت. مگر همان انگيزه‌اي كه دست من را سمت گوشي تلفن مي‌برد تا بپرسم كجاست و اگر دوست دارد بيايد اين‌جا، نبود؟ سوال اصلي مگوي ما از هم اين بوده كه: چقدر تنهايي؟ گزارش رينگ و موتور و پمپ برقي و اين زنگ ها عذاب وجدان‌هاي نگفته‌ي ما بود. يادآوري اين قصه‌ي خاك گرفته كه ما پيش هم از اين هم تنها تر بوديم لزومي نداشت. خستگي اين سال ها به قسمت هاي دردناكي رسيده است.
ساعت دوازده رفتم به سمت اتاق خواب. پرسيد: بخوابي؟ الان؟!
نگاه‌اش كردم. سابقن طبق آيين نامه اين ساعت هميشه دير بود. شب‌ها وقت خوابيدن بود. دراز كشيدم و گوش كردم به صداي راه رفتن‌اش توي هال و صداي ورق زدن كتاب و سرفه‌هايش.
گوشي‌اش خاموش است. از وقتي بيدار شدم و رفته بود بي اختيارهي شماره مي‌گيرم و نمي‌دانم براي گفتن چه داستان بي‌ربطي. كاش جاي ياد دادن اين همه سكوت با دست‌هاي پرتري بزرگ‌مان كرده بودي آقاجان.
۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه
عين ديوانه‌ها بستني مي‌خورم. انگار چيزي توي قفسه‌ي سينه ام آتش گرفته و نياز به امداد فوري داشته باشد. امروز آن‌قدر رفتم سر كوچه كه بار آخر از ترس نگاه فروشنده به سرعت محموله‌ را از توي يخچال برداشتم و پولش را گذاشتم و آمدم. اين بستني آخري را با هزار تا چيز تازه تركيب كردم و داشتم مي‌خوردم و هرچي به آخرش نزديك تر مي‌شدم عصباني تر بودم. عصباني از بستني‌هايي كه بدون اين مزه ها تمام شدند. نيم ساعت گذشت و ديدم واقعن عصباني‌ام. يعني با خودم شوخي نكرده بودم، جدن عصباني بودم.
نمي‌دانم من تا الان چه شناختي از خودم داشتم. كلن.
۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه
كهكشان سوم از سمت چپ
اين موسيقي بوي خاك و علف مي‌دهد. يعني نه آن‌طوري كه ياد علف و خاك بيفتم، راحت صدا كف دستم بوي خاك مي‌دهد. جوري شد كه انگار هميشه توي جنگل زندگي كرده ام و جز بوي دود عطري نبوده. نه قبل آن چيزي بود و نه بعد از آني وجود دارد. هيچ چيز نيست و همه‌اش اين‌جاست.
توي اين فضا در حال بي وزني‌ام. انگار فكرها آروم از سوراخ كنار سرم سرايزند. يكي آمد توي سرم، مثل خيال هاي شكل ابر كارتون‌ها. يكي كه بالاي مبل ايستاده بود و مي‌خنديد و چيزي درباره ي زيبايي ناهوشياري مي‌گفت. ابرش را بستم. مجبور نيستم.نمي خواهم اين‌جا باشند. آدم ها ترس‌ناكند. روي زمين پر است از كثافت و خار، پاهايم را كجا بگذارم؟
 همه با هم توي گوشم هوار ميكشند:Don't be afraid
اما به خيال من ما همه ساكت‌ايم و ترسيده. حتا خود اين پدرسوخته هايي كه از توي فضا داد مي‌كشند بي فيت فول.

۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه
اين‌ها نبود فردايي كه برايت آرزو مي‌كردم..
موجود كوچكي كه سال‌هاي دور روي پاهايم دراز ميكشيد وبا تنها لالايي‌اي كه بلد بودم به خواب ميرفت، بزرگ شده است. آن‌قدر بزرگ شده است كه براي بوسيدن‌اش اين من هستم كه در آغوش‌اش جا ميشوم، نه او روي دو دست من. بزرگ به حدي كه غصه‌هايش را به جاي گريه در حضور ديگران آرام در گوش‌ام زمزمه كند. سيناي من عصيان را ياد گرفته، بزرگ شده، آن‌قدر كه لباس سبز بپوشد و مخفيانه برود در ميان مردم، كتك بخورد و غروب برگردد و شماتت خانواده را بشنود.
چهارده ساله‌ي معصوم! تو كي اين‌قدر قد كشيدي كه درد را حس كني؟ كي بوي تعفن را تشخيص دادي؟
كجاي اين سال‌ها فهميدي كه كجا بايد باشي وقتي كه خانه جاي ماندن نيست؟




۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه
افسانه‌ي دو ماموت
كنار راننده تمام پونا را دور زديم تا خانواده‌ي هم‌سفرمان به بمبئي را پيدا كنيم. راننده اصرار داشت كه كار توي شركت خسته كننده است و داوطلب همين حمل و نقل مسافرها به فرودگاه‌ها شده و كار با ايراني‌ها هيجان‌انگيز است. وقتي رسيديم برايم موزيك گذاشت و با تعارف آدامس توت فرنگي به همراهي در صبري كه مشخص نبود كي به پايان برسد دعوت شديم. ظاهرن با اين بخش هيجان انگيز ما آشنا بود. دختر و مادري كه سوار شدند مسلمن تا نيم ساعت قبل از رسيدن راننده مشغول اميدواري دادن به هم‌ديگر نبودند كه براي جمع كردن وسائل و باقي كارها هنوز هم نيم ساعت وقت هست. وقت براي ما پيش هم بودن بود و ذخيره‌ي بيشتر چيزهاي مشترك، براي روزهاي نيامده و دلتنگي‌ها بود و براي آن‌ها براي اجراي مراسم صبحانه و مسائل رو به روي آيينه بود. بوي عطر و ظاهر مرتب و لباس‌هاي اتو كشيده.
سوار كه شدند و بوي عطرشان ماشين را گرفت يك لحظه هول شدم، نگاهي به صورت نشسته‌ با رد هاي خاكستري اشك خشك شده و شال كج و كوله وخاك روي كفش‌هايم انداختم و خوشحال شدم كه پاهايم داخل كفش هستند.
يادم رفت به سه جفت كف‌پاي چرك  آشنا..اختر و گل‌ناز و خودم.

*

ماموت‌هاي زنده كه به هم مي‌رسند در كلوني دونفره شان قادرند ساعت‌ها يك‌جا بنشينند و حرف بزنند يا نزنند، مسائل مهمي مثل خودن و استراحت را در اهم امور قرار بدهند و روزهاي متمادي يك مجموعه موزيك تكراري را بي وقفه گوش كنند، براي اموري كه نياز به تحرك و زحمت اضافه دارند با هم چانه بزنند و با استدلال‌هاي منطقي هر چيزي را به تعويق بيندازند.
رفته بوديم براي رفتن به بمبئي بليت بخريم. صاحب كل جزيره ماشين را كنار خيابان پارك كرد و با خيال آسوده رفتيم نشستيم پاي صحبت هاي تلفني مسئول فروش كه آن روز قرار بود براي اين دو بليت با همه‌ي ماشين‌هايش هماهنگ كند. ما هم چانه زديم كه حركت 5 نباشد و 5 و نيم باشد كه خيالمان از آن نيم ساعت خواب اضافه راحت باشد. بليت ها را خريديم و آمديم توي خيابان و از هم پرسيديم: پس ماشين كو؟!
شاهدان قضيه كه احتمالن از ديدن اضطراب و نگراني هاي ويژه در رفتار و حرف زدن‌هاي‌مان نا اميد شده بودند خبر دادند كه پليس ماشين را برده. آدرس پليس را گرفتيم و با ريكشا خودمان را رسانديم به اداره‌ي پليس كه عبارت بود از يك ساختمان شبيه به قهوه خانه هاي مرزي و چند تا پليس كه زير پنكه پاهايشان را دراز كرده بودند روي ميز مشترك وسطشان و بعد از شنيدن عرض حال توصيه كردند برويم به حياط و بگرديم دنبال ماشين. ما هم آمديم بيرون و يك نيمكت كنار يك درختي پيدا كرديم و لم داديم زير آفتاب به ادامه‌ي حرف‌مان. آقاي پليس كه ديد از ما آبي گرم نمي‌شود خودش ماشين را پيدا كرد و صدايمان كرد. رفتيم دم ماشين جرثقيلي كه ماشين را آورده بود. آقاي پليسي كه جاي راننده نشسته بود نگاهمان كرد و توضيح داد كه  پارك كردن كنار خيابان اصلي آخه؟ اما واكنش خاصي نديد، از آن بالا به نظرم فقط دو تا چهره‌ي گيج و خندان مي‌ديد كه اعتراضي هم به چيزي نداشتند. پرسيد گواهينامه؟ كه خب قطعن موجود نبود. مدراك ماشين هم همه‌اش توي داشبرد بود كه كار دزد احتمالي ماشين راحت تر بشود. گفت دوهزار و چهارصد روپيه. ما؟ هيچي. همچنان مي‌خنديديم. پول را گرفت و نگاه‌مان كرد. هزار روپي از پول‌ها درآورد و احتمالن به اين خجسته حالي‌مان پس داد. ما هم شاد و راضي رفتيم سمت ماشين و براي بار چندم درهاي راننده و كنار راننده را اشتباه گرفتيم و رفتيم.
سفر هيجان انگيز بمبئي البته بعد از اين همه داستان ختم به اين شد كه ساعت هشت از خواب پريديم و بررسي تمام ساعت‌ها نشان مي‌داد كه ما به طور قطع ماشين را از دست داده ايم و كار خاصي هم نمي‌شود كرد. البته شايد مي‌شد براي اين مسئله عزاي خاصي گرفت يا غري زد يا حرصي خورد كه خب سخت بود و ما به جاي همه‌ي اين‌ها خنديديم و باز خوابيديم.




رفيق‌مان پيغام فرستاده بود كه در چه حاليد؟

خوش بوديم رفيق.
جايي مابين زمين شما و آسمان آن‌ها، كنار هم خوش بوديم و تمام داستان سفر همين بود،
 خوش بوديم.
۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه
به ر.ع
هميشه، هرسال، حوالي همين ايام جنگ نامحسوس من با اتفاق طبيعي ِ تغيير فصل‌ها شروع مي‌شود. براي خودم روزي صد بار با صداي بلند تكرار مي‌كنم: اتفاق طبيعي، انگار كه اتفاقات طبيعي درد ندارند. اما چه فايده؟ سنبه‌ي اين فصل مثل هميشه پرزور تر از دست‌هاي خالي و بي رمق ما بوده. همين حالا كسي كه برايم عزيز است يك گوشه‌اي روي زمين يا تخت يا صندلي افتاده و دارد دردهايش را براي خودش ماست‌مالي مي‌كند. نتايج اش را كه در ميان مي‌گذاريم به اين نتيجه مي‌رسم كه در مجموع گه خاصي هم نخورديم و اگر تغييري احساس شده صرفن گذر زمان كمي به ضخامت پوست‌ها اضافه كرده كه اين هم نمي‌شود پيشرفت، اما ما به روي خودمان نمي آوريم و واقعن چرا هم بياوريم؟ جايش هم ديگر را دل‌داري مي‌دهيم. با كلمات بي‌فايده و اسمايلي هاي بي خاصيت. كه اهميتي هم ندارد، اهميت مفهوم پشت اين تلاش هاست، همان كه پيام ِ حواسم بهت هست را مخابره مي‌كند. كه حواسم هست كه كسي، جايي، حواسش به تو نيست. حواسم به بي تابي ها و دل‌تنگي ها و مشكلات و تنهايي ها و بارهايت هست. كه اگر غلط خاصي نمي‌توانم بكنم اما روي يك مدار با هم مي‌چرخيم و از مسير نگاهم كنار نمي‌روي. دست‌ات را وقت افتادن ول نمي‌كنم و غصه ات را مي‌خورم. تمام كلمات مناسب دنيا را هم اگر داشتم برايت باز هم حتا در حد تارعنكبوت براي بسته شدن حفره اي كه ديگري كنده و زخمي كه ديگري زده نمي آمد. اما هر چه بي‌فايده، باز هم غصه ات را مي‌خورم. غصه‌ي دوست بايد واگير داشته باشد، اگر نداشت آن رابطه‌ي معلول را بايد سپرد به جوي آب كه برود پي كار خودش و رفت از اول دنبال مفهوم دوست داشتن.

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه
لحظاتي وجود دارند که دراز کشيده اي خيره به سقف و يک چيزي مثل صاعقه وجودت را خالي ميکند.
زيرلب ميگويي: ديگه مهم نيست.
و يك چيزي توي زندگي ات تمام ميشود.
۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه
آدم بردارد كدام عكس‌ات را قاب كند بزند جلوي چشم‌اش كه واقعي باشد؟ نه اين كه تويش لبخند مي‌زني آشناست، نه قيافه‌ي اخم‌ آلودت و نه آن‌جا كه خيره شدي به چيزي كه نمي‌دانم چي هست. همه‌ي اين‌ها هستي و براي من هيچ كدام اين‌ها نيستي. اگر سهم هر كس از يك آدم يك قسمت از نگاه‌اش باشد به من اصلن چيزي نمي‌رسد. احتمال قرار گرفتن من در مسير نگاه‌ات از سقف و كمد و مانيتور هم كم‌تر است. اصلن بيخود دل به اين عكس‌ها بستيم تا به حال، عكس‌ها از آدم ها هم خيانت كارترند. آدم هرچي كم‌تر يادش بيايد برايش بهتر است. برداشتيم بدبختي‌هايمان را ميخ كرده ايم به ديوار روبه‌رويمان كه چي؟ همين چهار تا قاب را هم از گل ديوار جمع مي‌كنم و جاي‌اش يك قاب خالي آويزان مي‌كنم آن وسط و هر وقت دل‌تنگ شدم مي‌روم جلوي‌اش مي‌ايستم و قيافه ات را هر جور كه دلم مي‌خواهد تصور مي‌كنم. هر جور كه نبودي و مي‌خواستم كه باشي. شايد هم اصلن آن نگاه‌ پارسال ات از پشت ميز كافه‌ي نمي‌دانم چي‌چي را كلن بچسبانم به صورت‌ات و باقي را متغيير در نظر بگيرم. اين طوري هرچه باشي به هر حال يك چيزي هستي و هر چيزي بودن از يك ره‌گذر بي‌تفاوت كم‌تر پر و بال آدم را زخمي مي‌كند.
۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه
اتفاقات عادي
رفته بودم دم واحد دوازده پول شارژ این ماه را بدهم. خانوم واحد دوازده چشم‌های قشنگی دارد، این را به خودش هم گفتم. صورتش باز شد و دست از نگه داشتن در خانه در حالتی که دیوارهای ریخته معلوم نباشند برداشت و حواسش رفت به جمع کردن چادرش و دست کشیدن به صورتش، انگار بخواهد با دست نقص‌های احتمالی صورت اش را پاک کند. آن شادی زود گذر نگاهش را دیدن دست های ترک خورده و بچه های قد و نیم‌قد و شوهر معتادش که به بهانه‌ی خواندن نوشته های روی برد توی راه‌ رو کنار آدم می‌ایستد و همه چیز را نگاه می‌کند جز آن نوشته ها را بیشتر غم انگیز می‌کند تا باعث شادی.
ما در این دوره از زندگی به این‌ چیزها می‌گوییم " اتفاقات عادی". اتفاقات عادی برای ما عبارت هستند از هر چیزی به شرط تکرار به میزان زیاد. تکرار آدم را بی حس می‌کند. آن‌قدر دردهای ریز و درشت دور و برمان هستند که این چیزها اصولن چشم مان را نمی‌گیرد.
گره های کوچک آدم را گیج تر می‌کنند. نمی‌شود که بخواهی ببینی و اهمیت بدهی و از روی لیست موارد خاص را برای مشغول شدن فکر انتخاب کنی. همه‌ی دردها اهمیت دارند و سهم آدم هم به همان اندازه ای است که می‌تواند در زندگی اش ببیند و باخبر باشد. خانوم واحد دوازده، مادر، دوست، هم کلاسی، آدم های توی خبرها و شنیده ها، فامیل، آدم های توی خیابان و تاکسی و مطب و مغازه،آدم‌هاي پشت ميله هاي زندان و نزديك چوبه‌ي دار، آدم های پشت نوشته ها و کلمات ِ پشت مانيتور و توی کتاب و روزنامه همه می‌توانند گره باشند وقتی نگاه کنی و نخواهی بی تفاوت باشی.
من برای اين داستان‌‌هاي بي نتیجه گیری و بي پایان و براي زخم‌هاي ناسور خودم هر روز سكوت ِ بيشتري دارم. زخم‌ها قديم‌تر ها بلند ترم مي‌كردند، نفهميدم كي زمين‌گير و بي عصا شدم. خسته شده ام از اين خفقان. تارهاي صوتي‌ام مدفون شده‌اند زير آوار. آخر اين بي پير گلوی آدم مسیر رفت و گاهی آمد است، جای پهن شدن و چسبیدن نیست. از تفهیم این موضوع به موجوداتی که چسبیده اند بیخ گلویم و مرتبن آب دهانم را حواله‌شان مي‌دهم همان‌قدر عاجزم که از فهم تفاوت داروين و نيچه و چوبك و افلاطون و فروغ به اين استاد ادبيات مان كه از پشت ميز بلندش مزخرف پخش مي‌كند در فضاي يك كلاس سي نفره‌ي پر از مغزهاي تر و تميز و دست نخورده و آخر سر ذل مي‌زند توي تخم چشم آدم و مي‌پرسد آيا به توانايي انسان در تغيير دنيا و محتويات‌ خودش و داخل مغز انسان‌هاي داخل‌اش باور داريم يا خير.
آدم دل‌اش مي‌خواهد سرش را بيندازد پايين و خون گريه كند
آخر ما چه مي‌دانيم استاد.. ما در همان گره‌ي اول كار خودمان هم بدجور مانده ايم استاد..

گوشه‌ي پارك افتاده بودم و سعي مي‌كردم تب چشم‌هايم را نبندد. هوا سرد است و لباس‌ها نمي‌گذارند راه بروم. درد نمي‌گذارد راه بروم. امروزجمعه بود. چشم‌هايم را مي‌بندم و به آفتاب فکر مي‌كنم.
از تب مي‌ترسم وقتي که مي‌آيد و به من مسلط مي‌شود. اين‌جا هيچ‌كس نبايد به من مسلط بشود. اين‌جا هيچ کس آشنا نيست. هيچ کس دوست نيست. هيچ كس منتظر شنيدن من نيست. هيچ کس محبت بي قيد ندارد. براي من. البته که براي من. اين‌جا زمين من نيست. هيچ كجا زمين من نيست.

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه
مدیریت محافظت از خود
آدم‌ها باهوش هستند و با خلاقیت بی‌پایان هر روز به روش‌های تازه ای برای آزار دادن هم‌ دیگر دست می‌یابند.
باید بپذیرایم که روزهای خوش ای که در آن می‌توانستیم احساسات ناخوشایند هم‌نوعان‌مان نسبت به خودمان را در قالب کتک و عربده و فحش ببین‌ایم، نبودن‌ها ‌شان دلائل قابل درکی داشت و در ِ زندگی ات را که به روی کسی باز می‌کردی یک راست مثانه اش را روی در و دیوار زندگی ات تخلیه نمی‌کرد گذشته است.
با یک میله‌ی زنگ زده و چند سنگ و کلوخ داخل جیب های مان نشسته ایم وسط میدان جنگ ِ کاربلد ها و راضی شده ایم به دوستانی که ترس‌ناک نیستند. زخم‌های کاری نمی‌زنند و آزارهایی می‌رسانند که ابزار پانسمان‌شان در جعبه کمک های اولیه مان باشد.
راضی شده ایم. به آن‌ها که دردهایی به ما می‌دهند که بلد ایم از خودمان در برابرشان مراقبت کنیم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه
در کوچه باد می‌آید
ای یار، ای یگانه ترین یار
کفش‌های جفت شده نزدیک در و نگاه‌های پرسش‌گر به ساعت و چای‌های نیم خورده با عجله و لباس‌های مرتب و نگرانی از جا نگذاشتن هیچ چیز و نگاه بی‌تفاوت سوم شخصی که در درگاه ایستاده و یک دست اش بر دستگیره‌ی در است و دست دیگرش به سمت تو، نشانه های مهمان است.
جوراب هایت را در بیاور، چرا همیشه چشم‌های مرا به آستانه‌ی در نگه می‌داری؟
۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه
Birthday Song
سیم هدفون را که می‌کشم صدای موزیک قطع و وصل می‌شود، از شرح مصیبت خواننده عقب می‌افتم. به آن‌جایش رسیده بود که: آره این‌طوری هاست عزیزم و این حرف‌ها. نیمه‌ی شبی آدم پیچیده شده باشد وسط دو ملافه و سیم هدفون و یک سمت‌اش از تخت آویزان باشد و به صورت جدی و مشتاق در حال گوش دادن به این باشد که حالا یک جایی زندگی یکی کلن چطوری هاست.
دو ماه پیش توی کافه ای نشسته بودم و از پنجره‌ی کنارم ذل زده بودم به پارک روبرو و داشتم ادای آدم‌هایی را در می‌آوردم که دارند به موضوع خیلی مهمی فکر می‌کنند. یک دوست قدیمی بعد از سال‌ها سر رسیده بود و نشسته بود رو به رویم و از نقاط روشن زندگی‌ام در این سال‌هایی که نبوده می‌پرسید. سوال می‌کرد که از رویاهایم چه باقی مانده. و من دردم گرفته بود، بی‌چاره و ناتوان شده بودم. گفت ده تای‌شان را بگو، پنج تا، اصلن هر کدام‌شان که پررنگ بودند، که وقتی یادشان می‌افتی خوشحال می‌شوی، احساس افتخار می کنی. دیگر رویم نشد بگویم من کلن به چیز خاصی افتخار نمی‌کنم و چه کاری هست خوب اصلن؟
آن لحظه همین خانم که امشب دارم به وضعیت زندگی‌اش توجه می کنم داشت از بلندگو های کافه می‌خواند و من هم داشتم یخ می‌کردم از این که هیچ چیزی برای گفتن نداشتم. چی می‌گفتم؟ وقتی فلانی خندید؟ وقتی بعد از مدت ها آفتاب در آمد؟ وقتی بستنی طالبی را کشف کردم؟ همه‌ی نقاط روشن زندگی‌ام بر می‌گشت بین شادی های آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم، به چای خوردن با آن‌ها، به بودن‌شان. نه اتفاق مهمی برایم افتاده بود و نه کارهای مهم ای کرده بودم که باعث افتخار باشد و نه بزرگ بودم. انگار همه‌ی چیزی که بلد بودم دوست داشتن دیگران بوده باشد، چیزی شبیه دم کردن چای با هل و بهارنارنج. تا من فکر کنم از داستان‌های زندگی اش گفته بود و من فقط گوش داده بودم و چای خورده بودم. همین هم بود، من بودم و زندگی و گوش‌هایم و لیوان ها و فنجان های چای.
حرف‌هایش که تمام شد دلم می‌خواست بگویم: من هیچ گه خاصی نبودم، اما سکوت کردم و لبخند زدم.
غلت می‌زنم سمت دیوار. آن‌قدر از این عمر گذشت که دیگر منتظر چیزی نباشم. آواز زندگی من هم در دهه‌ی سوم زندگی باید همچین چیزی باشد:  آره این‌طوری هاست عزیزم، گه خاصی هم نمی‌شوم.
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
ابزار زندگی کردن چای است و موسیقی و آفتاب و سیگار و باور خجسته ای که تو خالی بودن آدم‌ها را نبیند و بشود با آن زیر لب گفت:
نه بابا! این طورها هم نیست
و چای داغ را بفرستد ته دل‌اش، آن‌جایی که خبر دارد دقیقن همین طورهاست.
۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه
 شرح ماجراهای تازه‌ی نسل سوم و چهارم فامیل را گوش می دادم. روند آگاه سازی من از اوضاع - به عنوان یک گوشه نشین ِ فامیل گریز ِ از همه جا بی خبر - که تمام شد،  باز رسیدیم به داستان های تازه‌ی سوری خانوم.
سوری خانوم شخصیت ِ واجبی در زندگی مادر است. خودخواه و بد اخلاق و بی تعادل است و با وجود زندگی غم انگیزش قابلیت این را دارد که همه را نسبت به اوضاع خودش بی تفاوت کند. شوهرش را به زیبایی ِ منشی شرکت‌ شان باخته و بعد از آن وارد مرحله‌ی تلاش برای باور این موضوع و دست و پا زدن در بازی های روانی شان که برای بالا کشیدن اموال اش راه انداخته اند شده است و در همه‌ی این‌ها تنهاست. دیگران را می رنجاند و بعد خودش گریه می کند. از دکتر نباتی تا فال گیر های جلوی امام‌ زاده‌ی شهر ما، به هر چیزی برای برگشتن این مرد چنگ انداخته و تعجب نمی کنم اگر مادر، به عنوان مخاطب تمام گریه ها و دل تنگی هایش، نمی تواند از بازگشت مرد ناامید اش کند. مجنون ِ غمگین و تنهایی است.  با همه‌ی این احوال گاهی احساس می کنم معاشرت با این حجم ِ نا امیدی و تنهایی مادر را روی داشته هایش دقیق تر می کند.
داشتم قایق کاغذی درست می کردم. مادر از سوری خانوم می گفت که گریه می کرده از این که لامپ های خانه اش سوخته اند و هیچ "مرد" ای دور و برش نیست تا برایش درست شان کند.حتمن بهانه می گرفت. مرد ِ مورد نظر که می‌بود یادش به سوختگی لامپ ها هم می‌رفت یعنی؟
گفتم: این که غصه نداره، من هم کسی دور و برم نیست. خوب که چی؟
- ...مرد همسایه مزاحم اش شده بود. زنگ که زد صداش از داد زدن گرفته بود، دعواشون شده بود و همه‌ی همسایه ها ریخته بودن توی کوچه برای تماشا، کسی نبود بره کمک اش..
- من برای مزاحم های دورم عزا نمی گیرم، مگه قراره کسی باشه؟
- ...مریض هم که هست. تازه عمل کرده،  خواهر و برادر داشتن‌اش هم که انگار با نداشتن‌اش هیچ فرقی نداره.
گوشه های قایق ام را چنان با دقت تا زدم که انگار سرنوشت ام به لبه های این کاغذ کاهی بسته است.
- نداشته باشه، نباشن، غصه که نداره.
تلفن‌اش زنگ می خورد. از بالای عینک نگاه عاقل اندر سفیه ای به من کرد که ترسیدم بخواهد بپرسد چرا قایق درست کردم، نه نمک دان.
- غصه داره، معلومه که غصه داره.
گوشی را برداشت و حواس اش رفت به شنیدن تازه ترین اخبار خانواده اش. برق چشم هایم را ندید. اگرنه می دانست که قایق ساختن ام از چه هوایی است.