افسانه‌ی ما
۱۴۰۱ شهریور ۷, دوشنبه
ندارد.




دنبال كار بودم.پسرا وقتي بزرگ ميشن ديگه نميخوان جلو باباشون دست دراز كنن،نميخوان تو خونه جلو بقيه عاطل و باطل باشن،حق هم دارن. پسر نيستم،اما ميدونم.
خلاصه يه روز از يه جا زنگ زدن كه بيا سر كار،رفتم.اطاق مدير كه رفتم،گفت بفرمائيد،نشستم.گفت :زود عصباني ميشي؟فكر كردم،چي بگم؟ بگم اره،صبرم بيست و دوسال بيشتر نبود،سر اومده؟بگم،نميدونم،هنوز حيرونم كه تو اين خلق خدا من ديگه چي در اومدم كه خودمم نميفهمم،يه موقع صبرم درياست و يه موقع يه قطره؟بگم،اره من تا قيامت صبر دارم،براي تمام نبودنها كه ميدونم بودن نميشن اما با اين وجود صبر ميكنم،صبر جميل؟چي بگم؟
سكوت كردم.
گفت ممنون، باهاتون تماس ميگيرم.فردا ظهرش زنگ زد.گفت مداركتونو بياريد.بردم.گفت از فردا بياييد ،بايد يه مدت كار ياد بگيريد.فرداش رفتم.بلندم كرد گفت حرف بزن.حرف زدم.گفت نفست از كجا مياد؟گفتم از سر جاش،گفت پس چرا نسيه مياد؟گفتنم،تا حالا معامله نقدي نكرده. غروب همه رفتن،منو صدا كرد.گفت بيا بشين.نشستم.نگاهم كرد.نگاه طولاني.نميتونستم فرار كنم،مگه اين نميدونه كه نگاه اذيتم ميكنه؟به من خيره نشو،لطفا....يعني نميشنوه؟...
با خودم گفتم ميخواد بگه اخراجي.برو نفس كشيدنتو ياد بگير،كار پيشكش عمت.ميگه ترو چه به كار؟برو گوشه اطاقت بشين و فلسفه بباف.ميگه،با اين دستاي لرزون ميخواي كار كني؟ با اين چشماي قرمز؟ميگه...
گفت:يه روز برات تعريف ميكنم كه برام چه خاطراتي رو زنده ميكني،از اون خاطراتي كه هميشه سعي كردم فراموشش كنم،اما رشته هاي منو پنبه كردي.
نگاهش ميكردم،من؟من تداعي چه دردي هستم؟من؟؟ گفت:احساس ميكنم فكرت تو دنياي ديگه ايه.سكوت كردم چي بگم؟سكوتم طولاني شد: احساس درستي داريد.باز سكوت.
چشه؟چي ميخواد بگه؟منو كشونده اينجا كه بگه براش يه دردي،يه شيريني رو تداعي ميكنم؟كه ديدن من سنگينه براش؟كه چي؟ گفت بعد از مدتها با ديدن تو به كسي بر خوردم كه دوست داشتم تحليلش كنم،كه برام يه معما بود،يه نقطه عطف....من؟چرا من؟چه چيز من براش جالبه؟....تو تشويش داري.دستات ميلرزه،به دستات نگاه كن
....اي واي!اين از كجا لرزش دست منو ديد؟خوب معلومه كه ميلرزه،مگه بار اوله؟هميشه ميلرزه....وقتي داشتي ميامدي اينجا من نگاهت ميكردم.از پشت پنجره.تا حالا به را رفتنت دقت كردي؟سنگين راه ميري،خيلي سنگين..اينجا نيستي،انگار رو يه دنياي ديگه پاهاتو ميذاري.تو كدوم دنيايي؟كجاي عالمي؟رنگ به چهره نداري،حرف كه ميزنم اينجا نيستي،صدات ميلرزه،دستات ميلرزه،اينقدر با دستا ت بازي نكن....احساس ميكنم زير ذره بين نشستم،اينا رو واسه چي ميگي؟من خودم بهتر ميدونم،ميدونم كه وقتي دلم ميلرزه ديگه لرزش باقي عجيب نيست،راستي!تو اناليزت اينو فهميدي كه چقدر دلم ميخواد يك جيغ بلند از ته دل بكشم؟ميدوني بيست و دو ساله كه صدام از اين بلندتر نشده؟....
ديگه حرفاشو نميشنوم،گوشم صدا ميده،دنگ دنگ دنگ...نميدونم دوباره چي شده تو سرم،راستي ساعت چنده؟دو ساعت و بيست دقيقه گذشته.من داشتم چكار ميكردم؟اون چي ميگفت؟هنوز داره اناليزم ميكنه؟
صداش دوبار شنيده شد:چرا اينقدر قاطع همه چيز رو رد ميكني؟چرا نميپذيري؟چرا راحت نيستي؟
بلند شدم:راحت؟!من در مقابل همه جبهه ميگيرم،اما سنگري سخت كه ديده نميشه،ظاهر ارامم اونو به شدت پنهان ميكنه،اما من ارام نيستم،يخ زدم.
:جبهه ميگيري؟خوب پيش كدوم يك از همكارا راحتي؟پيش كدوم جبهه نميگيري؟
خندم گرفت،همكاره؟؟؟ توي كل دنيا دو نفر هستند كه ميتونم بگم تا حد زيادي جبهه اي پيششون ندارم....چرا متعجب نگاهم ميكنه؟مگه دروغ گفتم؟....:اونا كي هستند؟ :برادرم،و...يه دوست......ديگه نميتونم بمونم،نفس كشيدن برام سخته..چرا اينطوري نگام ميكنه؟؟......:چشمات.چشمات خسته است،بدجوري خسته است. 
سعي كردم نگاهمو بدزدم،...از بيخوابيه،چيز مهمي نيست.لبخند زد.به سرش اشاره كرد:از اينجاست،نه از هيچ جاي ديگه،از همينجا.
من بايد برم....ببخشيد من ديرم شده اگه كاري نداريد.... نگاه ميكنه:ميخواهي برسونمت؟..واي نه،هرگز. من فقط ميخوام هواي ازاد بهم بخوره،دارم خفه ميشم،خفه......نه ممنون،خودم ميرم.خداحافظ. بايد سريع برم،تا حرف ديگه اي نزده.دستپاچه شدم،هي به يه جاگير ميكردم.هيچي نميگفت،اما چرا اينطوري نگاه ميكنه؟انگار داره مغزمو سوراخ ميكنه.بالاخره اومدم بيرون،نفس عميق،خدا رو شكر!
چرا اينطور ميشه؟دوباره لو رفتم،طبق معمول هميشه،چرا نميتونم درست خودمو همرنگ ديگران نشون بدم؟چشمام به من خيانت ميكنن،من باز شناسايي شدم،از حالا ميدونم،اينجا هم زياد ماندني نيستم،باز نگاهي روي منه و من يك فراريم.يك فراري سابقه دار.
باز بايد بگردم،دوباره و دوباره.
x