افسانه‌ی ما
۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه
The Only One He Ever Feared


"...He hasn't gone!' Harry yelled.
He did not believe it; he would not believe it; still he fought Lupin with every bit of strength he had. Lupin did not understand; people hid behind that curtain; Harry had heard them whispering the first time he had entered the room. Sirius was hiding, simply lurking out of sight.
'SIRIUS!' he bellowed. 'SIRIUS!'
`He can't come back, Harry,' said Lupin, his voice breaking as he struggled to contain Harry.
`He can't come back, because he's -'
`HE - IS - NOT - DEAD!' roared Harry. 'SIRIUS!'
There was movement going on around them, pointless bustling, the flashes of more spells. To Harry it was meaningless noise, the deflected curses flying past them did not matter, nothing mattered except that Lupin should stop pretending that Sirius - who was standing feet from them behind that old curtain - was not going to emerge at any moment, shaking back his dark hair and eager to re-enter the battle.
Lupin dragged Harry away from the dais. Harry, still staring at the archway, was angry at Sirius now for keeping him waiting, But some part of him realised, even as he fought to break free from Lupin, that Sirius had never kept him waiting before… Sirius had risked everything, always, to see Harry, to help him… if Sirius was not reappearing out of that archway when Harry was yelling for him as though his life depended on it, the only possible explanation was that he could not come back …that he really was.." (+)

گندم

بچه را داخل چیت سفید قنداق کرده بودند و داده بودند دستم. پیرزن ِ لجباز موهای خاکستری با چتری های کوتاه داشت و از من اسم می خواست. با قنداق و بقچه ی سفید و عروسک ِ خندان ِ از دست آویزان ام دنبال اش زگیل شده بودم و سیل اسم بود که از دهانم بیرون می ریخت. مغزم مثل دیوانه ها کار می کرد. هم زمان کرک های سرش و موهای عروسک اش را شانه می کردم و هر دقیقه تمام راهروها رو از اسم ای باخبر می کردم. هیچ چیز آن لب های کشیده به سمت پایین اش را تکان نمی داد لامصب.
در راهروی پایین را باز کردم. دیوارها سنگی بودند. سنگ خاکستری. پایین پله ها حمامی بود که اجازه ی باز کردن شیر دوش اش را نداشتم، همسایه ها بیدار می شدند. دوش خودش آب می داد. آنقدر بود که جمع ما را راضی کند. چیتِ سفیداش را باز کردم و زیر همان قدر رحمتی که برایمان می بارید شستم اش. می خندید.
آن دیوارهای خاکستری و آن حمام نمره با در فلزی خراب و راهروها را توی سرم تکه تکه می کنم. قدیمی بودند، اما نه از دل ِ فیلم و کتابی. وصل شان که می کنم هر تکه اش از گذشته ی خودم بود. بو و رنگ و خفگی و درهای بسته و چند اشعه ی بی رمق از سوراخ سقف ها خفه کننده و دلگیر بود، من می دانم، زندگی اش کردم. اما چرا دلم به درد نمی آمد؟... درد. درد نداشتم. جایی وجود داشت که درد با چیت های سفیدم تنهایم گذاشته باشد.
پیرزن آمد پایین راهرو. برای اولین بار لبخند کجی زد و پرسید: با این ذره آب؟ خندیدم و داخل قنداق را نگاه کردم: برای ما بس بود. نگاهم از صورتش کنار نمی رفت. زیر لب گفتم: گندم. به گمانم نشنید. بلندتر گفتم: گندم. بلندتر گفتم، باز بلندتر گفتم. "گندم" راهروها را پر کرده بود.
بین خواب و بیداری صدای خودم را شنیدم که بلند و بلندتر می گویم: گندم. بلند شدم و نشستم. هنوز سمت راستم دنبال پیرزن می گشتم. هیچوقت اینطور زنده بودن با مشت توی صورتم نخورده بود.
این روز و شب ها پر بود از کابوس و خواب های نشستنی و احساس ِ غده ای که در بدنم جا به جا می شود، و درد. از وقتی که میان کثافت ِ خودم زندگی میکنم روزهای زیادی گذشته و آشپزخانه جز مشتی شکسته و کثافت زیر پا و هرچه تمیز که میشد به کثافت بدل اش کرد اتاق ِ دیگری نیست. میدانم امشب چه خبر شده بود، دخترکی ناخواسته با پنج کلمه واقعیتی را به خاطرم آورد که خاطره و رویا و آرزو و خیال و امید، هر ذره ای که مانده بود را بر سرم خاکستر کرد.
می دانم که دارم در  کثافت ِ خودم ذره ذره تمام می شوم. این خانه ی ارواح جز خاک و خاکستر و درد و تنهایی و هیچ، چیزی ندارد و چه می دانم، باز از چشم ام فواره ای سرازیر شده. چه بگویم؟ امشب تمام ِ خانه را بوی برنج پر کرده است.
۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه
Personal Responsibility
رفیق جان، شما که خودت اهل دلی. روزگاری - تا حدی - چندان دور "فضا بادی" بودیم و ایام خجسته‌ی نوروز در سیارات مختلف به متر کردن سرچشمه‌های بی‌پایان حماقت در صدا و سیما پرداخته و میزگردهای متعددی در نقد و تحلیل سوتی‌های مفرح و ابلهانه‌ی حاصل از آن برگزار کردیم. در واقع شخصا به خاطر ندارم که با متر مربوطه، نقطه‌ی فتح نشده‌ای - از شخص خودمان گرفته...الی ماشاالله - باقی گذاشته باشیم، و شما به عنوان پیشکسوت، از شفافیت هوای فضا و دید ظریفی که وسعت پارگی‌ها، انواع کبودی و رد سوختگی در مناطق مختلف بدن، عمق و غریبیِ جای فرو رفتگی‌های پیشکش‌های تحمیلی زندگی از نک پا تا فرق سر و جای خالی اجزاِ مختلفی که در زمان همه ناشیانه سعی کرده بودیم به نوعی با گِل سر و ته‌اش را هم بیاوریم و هربار مقداری از گِل‌های مربوطه را جاهای از دست رفته ای ـــ مثل سوراخ‌های مغز و دل و روده - و نهایتا در فرقِ سر - مالیده و با نگاه به افق‌های دور به جای آیینه، و فرو کردن هرچه محکم‌تر ناخن‌ها در ایمان به خیال شیرینِ: "خب، مسلما از این یکی بدتر دیگه ممکن نیست"ـــ به راه ادامه داده و به طرز نامعلومی در این بین موفق شده‌ایم قبیله‌‌ای میلیون‌ها فرسنگ فراتر و محال‌تر از ناب‌ترین تخیلات خالقان شخصیت‌های افسانه‌ای، متشکل از آنتیک‌، عجیب، ترسناک، غیرممکن، ترکیب‌های محیرالعقول، آشیانه‌های عاشقانه‌ی اضداد کاملا محال - در حال تولید مثل -، یک و تنها یک بعدی با قابلیت تعمیم به ریزترین قسمت‌های هر گونه عصری، آسودگانِ مسلح به " یا علی" و قابلیت رساندن دست به زانو، قضات به میزانِ کافی برای تمامی سیارات و ستاره‌ها، شوالیه، بی گِل‌ها، غرق گِل‌ها، بی گِل و مغز و دلانِ آسوده..سبک..خنک و فانتاستیک، حاملان کیسه‌های خِرَد تمام جمع، با امکان خطای زیرِ لاین منفی، رفقای در حال پرواز در جهت عکس به سمت خطوط بالا، پرندگانِ صرفا پرنده، با هرگونه پری، طبعا گروه متحیران با زیر مجموعه‌های باورنکردنی: هراسان، بخش جیغ‌های ابدی، پاگنده‌ها( رد می‌شوند، عادلانه و از روی همه)، مشوقانی که همه را دوست دارند، نیروی مسلح به چرتکه برای تعیین میزان خطرناکی و تنفرِ در خور افراد بر حسب متراژ فاصله‌ی محل زندگی انها از سوپر سر کوچه، کسانی که در واقع حرف حسابی دارند و یا سکوت و بسته‌های متعدد آسپرین و زاناکس را در زندگی انتخاب می‌کنند، کسانی که در واقع احتمالا حرف حسابی داشتند اما روح تضمینی بالای هفتصد درصد از هر طرفِ ممکن برای حفاظت از مغز و چانه‌های عزیزانِ دل برای آنها سکوت را انتخاب می‌کنند، فضانوردان گوناگون که از دست دادن توانایی انتخاب واکنش و گاهی حیاتی تر، انتخاب چهره و نگاهی که امنیتشان را از قسمت‌های بسیار گسترده تضمین کند شتری است که کیف پولش را زیر بغل زده و در خانه شان را از GPRS زودتر پیدا کرده و با در وارد رابطه‌ی عاطفی می‌شوند.کاملا مطمئنم که با وجود این حجم وراجیِ سرعتی، حتا نام بخش های مختلف قسمت اول این باغ وحش را هم کاملا پوشش ندادم...به گمانم ربط هایی به ظهور باله در بعضی جانوران هم داشت که استفاده ی وحشیانه از کلمات اصل مطلب را به باد داد.
القصه، جان کلام همین که"زندگی" این آروغ را به رسم عادت، اول و وسط و آخر نهار و صبحانه و شام و ساندویچ ساعت ده و نیمروی عصرانه و بعد از هر ارگاسم می‌زند. "آروغِ مذکور" از چای گیاهی هم برای طول عمر چاره‌سازتر است، این هم که شاهدش، بی‌شرف با بمب اتم و سیل و آتشفشان و این چند صد میلیارد حیفِ نفس که روی زمین می لولند، همچنان اصرار دارد که "Show Must Go On". اصلش این "گه"،غذای محبوب‌اش، را همان روزهای اول انقلاب 1/1/1، خودِ بی صفتش توی شلوغی، همراه حقِ انحصاریِ ارگاسم ِ شبانه روزی به وسیله‌ی یک عدد چنار+ دهان ما، و لبخند معروفِ: "!Enjoy the ride, Baby"را برای خودش برداشت، بعد که کمی شلوغ پلوغ شد، تبصره‌ای اضافه شد با این مضمون که: در ازای انحصار مالکیتِ این بخش، به هر کسی که در اجرای مراسم پاره کردن هرچه عمیق تر دیگران در بخش سرعت، میزان غافلگیری و البته عرض و طول و میزان جراحت گای اعمال شده، بی‌عاری،بربریت و قساوت قلب و سرعت عمل بیشتری نشان بدهد جوایز نفیسی به دست مبارک اهدا خواهد شد، روزگاران گذشت، و بی شرفِ دهان سرویس هنوز هم مثل خرِ در گل مانده میلیمتری جا به جا نشده و هم‌چنان بر سرِ حرفش هست.عجب‌ای هم نیست،میگویند پسر خودِ شخصِ شیطانِ رجیمِ اول، ازمعشوقه‌ی IIIVIIIIIVIIVVVVIIIIIVIVI ای‌اش بوده که آن زمان خدا از توی جویِ سر گذر پیدا کرده و ارواح شکمِ طماع به سرش زد که یک بیزینس جدید راه بیندازد. من از آن‌جا به دقت در خاطرم هست که بر حسب تصادف آن روزِ نحس قرار بر به دنیا آمدن‌ام بود، فلذا بنده خودم آن روز در حالِ حضور به هم رساندن بودم. خاطرم هست که تازه کله ام بیرون زده بود و منتظر دست هایم بودم که همین جاکش، بی هوا تاجِ " Life's Bitch" را روی سرم قفل کرد و به من گفت: "سوییتی، Enjoy the ride"...و از آن ثانیه شخصِ من چنان لذتی از لحظه لحظه‌ی این این هدیه‌ی تمام نشدنیِ ِ گره خورده دور گردن ام برده ام که قادرم این حجم از مزخرفات را بنویسم و نه انگیزه ی شروع و نه نتیجه ی نهایی ِ مورد نظرم را به خاطر بیاورم.
اما از روی رفاقت می گویم، این بار که زندگی‌ آروغ زد "اما باز باید زیست" به سمت ِ نزدیک ترین ایستگاه ِ "هوا-فضا" شیرجه بزن و هرچه گیر آوردی با بیل توی حلق‌‌ات بچپان، آروغ های این بی صفت بد گران تمام می شود.